Podcast thumbnail for پادکست چکاوا

پادکست چکاوا

Claim This Podcast

by chakava | چکاوا

4.3(7 reviews)
45 episodes
Updated Weekly
Accepts GuestsHas SponsorsLocation 🇮🇷

Podcast Overview

چکاوا پادکستی درباره گویندگی و دوبله می باشد. در این پادکست درباره دوبلورهای پیشکسوت و حرفه ای و گویندگان جوان صحبت می شود. از تاریخ دوبله و گویندگی سینما و تلویزیون و رادیو تا استودیوهای دوبله و نریشن و همچنین به معرفی کتاب و مقالات مختلف درباره دوبله پرداخته می شود.

Language

🇫🇦

Publishing Since

3/27/2021

Reach the team behind پادکست چکاوا

Verified contact details for this show aren't on file yet — sign up to get notified when they land.

Recent Episodes

Episode thumbnail for اپیزود چهل و چهارم چکاوا، نجمی وثوقی ، دوبله و گویندگی

May 6, 2026

اپیزود چهل و چهارم چکاوا، نجمی وثوقی ، دوبله و گویندگی

<p><iframe src="https://castbox.fm/app/castbox/player/id5333311/id942098683?v=8.22.11&amp;autoplay=0&amp;hide_list=1" width="100%" height="200" frameborder="0"></iframe></p> <p>سال ۱۳۳۵، وقتی هنوز دوبله تو ایران تازه داشت پر و بال میگرفت، نجمی فروهی پشت میکروفون رفت و با استعداد عجیب غریبش از همون اول هم نقش‌های اصلی و هم نقشای مکمل را دوبله کرد<br />صدای زنونه و جذابش روی چهره‌ های رومی اشنایدر، بریژیت باردو، شرلی مک‌لین یا حتی مرلین مونرو خیلی قشنگ می نشست. انگار این صداها و چهره‌ها برای هم ساخته شده بودند. هماهنگیش انقدر کامل بود که بعضی شنونده های اون زمان فکر میکردند که این بازیگرا فارسی بلدند.<br />این اپیزود درباره این اسطوره دوبله این است. در زمان انتشار این اپیزود ( اردیبهشت 1405) استاد در سیاتل امریکا زندگی می کنند و خیلی خوشحالیم که پادکست را گوش کردند</p> <p>از نجمی فروهی حرف میزنیم کسی که فقط صدای شخصیتای فیلما نیست، خودشم یه شخصیت فرهنگی بزرگ محسوب میشه، کسی که همیشه پای کار و علم و آموزش و اخلاق بود و هست، کسی که بزرگترین و زیباترین یادگاری و از خودش به جا گذاشته و اونم مدیریت موسسه آموزشیِ فرحه. همین‌جا خط روایت ما از استودیوهای دوبله میرسه به حیاط‌های خاکی مدارسِ جنوب شهر، اونم محله یاخچی‌آباد که اسمش بوی کوچه‌های داغ تابستونی و هیاهوی زنگ تفریح بچگی های خیلیاتونو میده.</p> <p>اگه تهرون و از شمال به جنوب طی کرده باشید، قطعا میدونید که این محله ای که میخوایم ازش حرف بزنیم چه انرژی خاصی داره و از اون قماش محله‌هایی نیست که مدرسه اونجا فقط تو چهار تا دیوار و نیمکت خلاصه بشه، چون یه پاتوقِ کاملا اجتماعیه.</p> <p>وقتی به تهرانِ دهه‌ چهل ، مخصوصا اواخرش نگاه کنید، یک تضاد بزرگ جلو چشممون میاد. اونم شمال شهر تهرانه که پر از مدرسه‌های مجهز و کلاس‌های مدرن بودند، اوضاع مدرسه های مرکز تهرانم انصافا بد نبود. اما جنوب تهران با جمعیت زیاد و خونواده‌های کارگر و کارمند، هنوز با کمبود امکانات آموزشی دست‌ و پنجه نرم میکرد. بچه‌های زیادی بودند که یا مجبور میشدن راه دورتر از خونشونو انتخاب کنند یا تو کلاسای شلوغ و قدیمی درس بخونند.</p> <p>دقیقا همین جا و همین زمان بود که ایده‌ ساخت یک مجتمع خیلی بزرگ آموزشی تو یاخچی‌آباد تهران در ذهن بانو نجمی وثوقی زده شد. خانم نجمی عزیز و دولت وقت اون زمان و نهادهای وابسته به این نتیجه رسیدن که برای کاهش فاصله‌ی شمال و جنوب شهر، باید یک پروژه‌ نمادین راه بندازن، جایی که هم معماری مدرن داشته باشه، هم بیمارستان و آزمایشگاه و استخر و امکانات ورزشی و آموزشیِ کامل برای همه بچه ها.</p> <p>نجمی وثوقی نمیذاشت خواسته هاش تبدیل به آرزو بشن و همیشه دستش رو زانوش بود و دل تو دلش نبود تا بتونه یه مدرسه آباد و همه چی تموم بسازه و تو همین مسیر بود که حاج ابوالقاسم مفرح رو پیدا کرد، یه مردِ خیر و نیکوکار و از اونایی که دل ‌مهربونشون یه لحظه هم به حال خودش رهاش نمیکرد. نجمی هم نامه‌های رسمی آموزش‌وپرورش و نخست‌ وزیری رو گذاشت جلوی آقای مفرح و گفت منم و این دوتا نامه‌ و البته لطف خدا و کمک خیرین. اومدم کاری کنم که بچه‌های اینجا بتونن درس بخونن. وقتی حاجی از نیت پاک و هدف خیرخواهانه‌ی خانم وثوقی مطمئن شد، با خنده گفت خانم وثوقی، خدا عزتتون بده، من فقط صاحب زمینم. بعدش لبخند زد و گفت ولی حالا که شما اومدی، انگار خدا خودش خواسته این کار پیش بره.</p> <p>حاج آقا مفرح سیزده هکتار از زمینش رو وقف کرد برای ساختن مدرسه و خودش هم شد اولین عضو هیئت مدیره‌ی پروژه. البته حاج آقا مفرح قبلا هم بیمارستان مفرح در خانی‌آباد نو رو وقف کرده بود. اون موقع بیمارستان درست کنار بیابون و گندمزارهای خانی‌آباد نو بود، انتهای یاخچی‌آباد. جایی که مردم بی‌بضاعت میومدن برای درمان رایگان.</p> <p>مدرسه 10 آبان سال 1351 افتتاح شد ولی  طراحی مدرسه از اواخر دهه ۴۰ شروع شد و ساخت ‌و سازش از سال 48- 49 تا ۵۱ طول کشید..</p> <p>تو قلب یاخچی‌آباد یک مجتمع آموزشی به نام موسسه آموزشی فرح پهلوی ساخته شد و با طراحی هوشنگ خانِ سیحون، معمار برجسته تجسم شد و رنگ واقعیت گرفت. سیحون با درک شرایط اقتصادی و اجتماعی جنوب شهر و با هدف کاهش فاصله طبقاتی در آموزش، یه طرحی و ریخت که هم مقرون ‌به ‌صرفه باشه، هم کارآمد و هم هویت‌ساز. و هم به جای این که تمرکزش رو روی نمای پر زرق ‌و برق بذاره، متمرکز شد روی فضاهای آموزشی مثل کلاسها، سالن ها، کتابخونه و زمین‌های بازی. یه مجموعه چند هکتاری با زمین‌های سبز، فضاهای ورزشی و ساختمون‌های زیاد.</p> <p>میدونید که هوشنگ سیحون همون معمارِ بزرگوار و نامداریِ که آرامگاه‌های بوعلی و خیام و معماری کرده بودند.</p> <p>اما معماری فقط یک بخش ماجرا بود، بعد از ساخت، باید مدیری برای این مجموعه هم انتخاب میشد که فراتر از یک مدیر اداری باشه. کسی لازم بود که هم شناخت آموزشی و توانایی اداره یک مجموعه بزرگ رو داشته باشه، هم اعتبار فرهنگی برای جذب خونواده‌ها و معلما. پس اینجا بود که اون زمان یعنی تقریبا پنجاه و سه سال پیش اسم خانم نجمی وثوقی فروهی مطرح شد، کسی که اتفاقا خودش برای این اتفاق بزرگ لحظه شماری میکرد، کسی که خودش روزگاری تو دبیرستان رضا شاه یا نوربخش شاگردِ خانم اسفند فرخ رو پارسا، مدیر آموزش پرورش دهه چهل و پنجاه بود و اینجوری شد که این پروژه به مرحله اجرا گذاشته شد.</p> <p>تو مراسم رسمی افتتاح مدرسه فرح پهلوی، محمدرضا شاه پهلوی و ملکه فرح دیبا، هویدا، وزیر آموزش و پرورش دکتر فرخ رو پارسا، مقامات دولتی و شخصیت‌های فرهنگی و هنری حضور داشتند و خیلی کلاسیک مثل مراسمای دیگه‌ با سخنرانیای رسمی و موزیک و رژه دانش‌آموزان و نمایش‌های فرهنگی مراسم و شروع کردند.</p> <p>روز افتتاحیه، شاه و فرح از همه‌ی واحدها دیدن کردند، از آزمایشگاه‌ها گرفته تا سالن‌ها. توانایی عجیب و غریب این معلم و مدیر ، هم شاه و هم فرح مبهوت کرده بود، اصلا فکر اینکه دو سال و نیم، یه زن جوون با خانواده، دوتا بچه و حتی در حال بارداری، این همه از خودگذشتگی و کار بزرگ کرده بود. همه رو شوکه کرده بود و آدما از خودشون میپرسیدند این همه زیبایی چطوری از دل این ویرونه‌ سر در اورده؟</p> <p>شاه بعد از بازدید از مدزسه متعجب تر از قبل پرسید که چرا با این همه سواد و سفر و سیاحت، اینجا رو انتخاب کردی برای رسیدن به خواسته‌هات؟ نجمی گفت وقتی روحت وقف بچه های نیازمندِ کشور باشه و با عشق قدم برداری، از جهنم بهشت میسازی و از لجنزار باغ. من اینجا رو انتخاب کردم تا شریف‌ترین بچه‌های این آب و خاک رو از دل فقر بیرون بکشم تا فردای کشورمون باعث افتخار باشن.</p> <p>نجمی وثوقی فقط یک معلم ساده نبود. او از یک خونواده فرهنگی اومده بود و خودش سال‌ها معلمی کرده بود و مهم‌تر از همه، چهره‌ شناخته‌شده ای در حوزه صدا و رسانه بود. همین شهرت و اعتبار باعث شد اعتماد بالایی بهش داشته باشند. مسئولای وقت آموزش و پرورش به این نتیجه رسیدن که سپردن مدیریت به ایشون میتونه مدرسه رو به یه مرکز الگو تبدیل کنه. به عبارتی، اینجوری بگیم که یه تصمیمِ صرفا اداری نبود، به یه نوعی انتخاب فرهنگی و اجتماعی بود.</p> <p>وقتی مدرسه سال ۱۳۵۱ افتتاح شد، نجمی خانومِ وثوقی به ‌عنوان مدیر اصلی معرفی شد. وظیفه‌ی ایشون این بود که همه‌ی مقاطع تحصیلی از کودکستان تا دبیرستان رو با هم هماهنگ و به قول امروزیا هندل کنه و کادر آموزشی رو سر و سامون بده و به نوعی یه روح تازه‌ای به این مرکز آموزشی ببخشه.</p> <p>نقشش فقط پشت میز نشستن نبود، اون واقعا با معلم‌ها و بچه‌ها در ارتباط بود، تو برنامه‌های صبحگاهی حضور پیدا میکرد و حتی در طراحی فعالیت‌های پرورشی و فرهنگی هم شرکت میکرد.</p> <p>این مجتمع آموزشی توسط سازمان نوسازی و گسترش آموزش و پرورش کشور که اون زمان زیر نظر مستقیم وزارت آموزش و پرورش و بنیاد فرح پهلوی فعالیت میکرد افتتاح شد. مدرسه  از اول اسمش موسسه آموزشی فرح پهلوی بود و طبیعیه که انتخاب مدیرش هم با پیشنهاد یا تایید دفتر فرح پهلوی و البته هماهنگی وزارت آموزش و پرورش وقت صورت گرفته باشه.</p> <p>تو همچین پروژه‌های بزرگ آموزشی، مدیر معمولا توسط خود وزارت آموزش و پرورش منصوب میشد، ولی خب چون این پروژه یک بُعد نمادین و ملی هم داشت، خیلی محتمله که شخص فرح پهلوی یا دفتر اون، نقش مستقیم در معرفی و تأیید نجمی وثوقی داشته‌ باشند.</p> <p>مدرسه‌ها هرکدوم مثل بلوک ‌های هم‌ خونواده کنار هم میشستن، اینجوری که بینشون باغچه و مسیر پیاده روی بود و برای هر گروه سنی یه قلمرو مستقل با محوطه‌ آموزشی محسوب میشد. یعنی یه مجموعه‌ خیلی بزرگ که چند تا ساختمون و فضا داره و این فضاها، شامل چند تا کلاس و سرویس بهداشتی و حیاط کوچیک میشدند ولی همشون با هم یک واحد کل رو میساختند.</p> <p>این نگاه معمارانه، با روحیه مدیریتی خانم وثوقی، شد همون ترکیبِ معروفِ معنا به اضافه عملکرد، که ظرف چند سال، اسم مدرسه فرح تو محله یاخچی‌آباد، با آموزش ِباکیفیت گره خورد.</p> <p>راستی این موسسه یه هیئت امنای پرنفوذ و قدرتی هم داشت که ریاست هیئت امنا به عهده امیر عباس هویدا نخست وزیر وقت بود و  فرخرو پارسا که رئیس آموزش و پرورش اون زمان بود، در مقام نیابت هیئت امنای مجتمع آموزشی فرح انجام وظیفه میکردند.</p> <p>این مجتمع آموزشی یه جورایی بانی خیر هم شد، چون اون محله قبلا که بهش میگفتن محله آلونک نشینا، خیلی امکانات شهرنشینی زیادی توش به چشم نمیخورد، ولی مدرسه یا مجتمع که نقش توفیق اجباری رو اینجا بازی میکرد، باعث شد که از طرف مدیرا، نه تنها خدمات آموزشی برای بچه ها فراهم بشه، تازه آب و برق و تلفن و همه امکانات زندگی هم در اختیار مردم اون محله قرار بگیره. میشه گفت مهندسی معکوس شد، اول مدرسه ساخته شد و بعد امکانات خوب زندگی به واسطه اون فراهم شد. شاگردای این مدرسه که از جاهای مختلف شهر بودند، بیشتر با اتوبوس های مخصوص شهری که خط و ایستگاه مشخصی داشت و سرویس رایگان بچه ها حساب میشد خودشونو و به مجتمع میرسوندند و واسه معلما هم سه تا اتوبوس سرویس در نظر گرفته بودند که رفت و آمدشون آسون تر بشه.</p> <p>اگه بخوابم از شرایطی بگیم که این مدرسه با حضورش یکی یکی مشکلات و از سر راه این منطقه برداشت میتونیم به دریاچه معروف و البته مخوف اونجا اشاره کنیم.</p> <p>کارهای مدرسه خیلی خوب داشت جلو میرفت، اما نجمی یه مشکل بزرگ داشت که دلش رو منگنه کرده بود و راه حلش رو پیدا نمیکرد. مشکل چی بود؟ یه دریاچه بزرگ خطرناک درست کنار مدرسه که هم برای بچه‌ها اون محل تهدید محسوب میشد هم برای درس و مشق و هم برای مردم یاخچی‌آباد.</p> <p>نجمی دنبال هر راهی بود تا اون دریاچه خشک بشه و لیلی پورزند که از دوستای صمیمی نجمی بود و رفاقتشون حسابی ریشه داشت. یه روزی نجمی به لیلی گفت میتونی از همسرت سرهنگ کیانی کمک بگیری؟ سرهنگ کیانی رئیس دفتر ارتشبد اون زمان بود،. نجمی میدونست که پورزند ارتباط نزدیکی با ارتشبد داره، کیانی نزدیک‌ترین کسی بود که میتونست درخواست کمک رو به نتیجه برسونه. خوشبختانه ارتباط برقرار شد. با اولین تقاضا، طرفِ ارتش چراغ سبز نشون داد بعد از حدود یه هفته، خودِ ارتشبد تلفن زد و گفت‌وگوها و سوال‌های زیادی پرسید درباره‌ی وضعیت، خطر برای بچه‌ها، نوع عملیات و .. یه عالمه سوال ریز و درشت دیگه، نجمی هم همچی رو با صداقت گفت و از ته دل التماس کمک کرد که این دریاچه باید خشک بشه، چون جون بچه های زیادی در خطره.</p> <p>ارتشبد هم جواب داد که نیروی ارتش رو در اختیار نجمی میذاره اونم با همون تجهیزات سنگینی که تو جنگ‌ها استفاده میشد، میان تا باتلاق و مسیرش تا کشتارگاه رو خشک کنند، تا بچه‌ها و مردم منطقه از هر خطری در امان باشند و از بوی بد دریاچه هم راحت بشن.</p> <h4><b>نماد آموزش و پرورش نوین و داستان زنگوله</b></h4> <p>زنگوله مدرسه فرح، فراتر از یک وسیله برای اعلام شروع کلاس‌ها بوده، یه نمادی از تحول تو نظام آموزشی ایران بود. با طراحی خاص و صدای منحصر به ‌فردش که یادگار جنگ جهانی از یه کشتی انگلیسی در ایران بود. این زنگوله به بچه‌ها یادآوری میکرد که تو مسیری قرار دارند که آینده‌سازان کشور خواهند بود. هر بار که صدای این زنگ به گوش میرسید، دانش‌آموزا با انگیزه بیشتری وارد کلاس‌ها میشدند و با اشتیاق به یادگیری میپرداختند. این زنگوله، با تاریخچش، همچنان در یادها باقی مونده و یادآور روزهای پرنشاط و پرامید دوران مدرسه ِبچه هاست.</p> <p>یکم بریم و از خودِ نجمه وثوقی بشنویم.</p> <p>حالا تصور کنید صبح یه روز مهرماهِ دهه‌ پنجاه رو، زنگ صبحگاهی، صف‌های مرتب، دفترِ مدیریت که درش نیمه‌ بازِ و یه صدای آشنا از پشت میز میگه: بچه‌ها، امروز قرارِ یک چیز تازه یاد بگیریما، اون صدای آشنا، همون لحن گرم رادیویی و گویندگی ای که از اتاق دوبله تا حیاط مدرسه امتداد پیدا کرده بود. نجمی وثوقی فقط مدیر نبود، معلم بود، مربی بود و از اون مدل شخصیتای کمیابی که دانش و زندگی روزمره رو بهم پیوند میزنه. واسه همین بود که مجتمع به ‌سرعت شد یک مرجع فرهنگی تو منطقه ۱۶ تهران، نه فقط برای درس و مشق، که برای شکل‌دادن به کنجکاوی و اعتماد به ‌نفس بچه‌ها.</p> <p>نام ‌گذاری و رونمایی رسمی یک طرف، اما هویت مکانیِ مجموعه یک طرف دیگه بود. این مجتمع دقیقا در محدوده یاخچی‌آباد، در همسایگی چهارصد دستگاه و خیابان‌هایی مثل لطیفی و بهمن‌یـار جون گرفت، با زمین‌ بازی و سالن‌هایی که توی اون ورزش، تئاتر دانش‌آموزی و فعالیت‌های پرورشی جریان داشت. اینجا پایگاهِ یادگیری بود، اما از جنس زندگی روزمره برای بچه‌هایی که عصرها از کنار ورزشگاه استقلال جنوب رد میشدن و با توپ پلاستیکی به خونه برمیگشتن، مدرسه یک نقطه روشنِ قابل اتکا بود. هنوز هم اگه روی نقشه‌های آنلاین منطقه بچرخید، نام مجتمع آموزشی و پرورشی دکتر شریعتی و همون‌ جا میبینید، اسم جدید همون موسسه‌ای که قبلِ انقلاب به اسم موسسه فرح یا میشناختنش.</p> <p>بعد انقلاب سال 1357 این موسسه و مجتمع بزرگم مثل خیلی از مکان‌های عمومی تو ایران تغییر نام داد و از موسسه آموزشی فرح پهلوی به مجتمع آموزشی و پرورشی دکتر شریعتی تغییر کرد ولی ریشه و کالبد معماری همون شکلی موند. کلاس‌هایی که همیشه پذیرای بچه‌های محله بودند. در روایت‌های رسمی و غیررسمی، نقش جنابِ سیحون تو طراحی و نقش نجمی وثوقی در راه‌اندازی و مدیریت اولیه مجموعه ثبت شده. ترکیبی از معمارِ ایده‌پرداز و مدیرِ عمل‌گرا که باعث شد موسسه فرح یکی از نمونه‌های جدی تمرکز سرمایه فرهنگی در جنوب تهران و تجربه کنه.</p> <p>اما چرا خانوم نجمی وثوقی به ‌عنوان مدیر این پروژه تا این حد مهمه؟ چون او ترجمه‌گرِ دو جهان بود. از یه طرف، جهان صدا و روایت رو میشناخت و میدونست چطوری قصه‌ ها رو جوری تعریف کنه که آدما پای حرف بمونند، از طرف دیگه، کلاس درس و مدرسه رو مثل کفِ دستش میشناخت، چالش‌های معلمی، مدیریتِ حیاطِ شلوغ، گفت‌وگو با والدین و طراحی برنامه‌هایی که بچه‌ها رو به تجربه‌های تازه وصل کنه. ترکیب این دوتا مهارت، مدرسه رو از سرفصل فراتر برد و تبدیلش کرد به تجربه. خیلیا هنوزم با نوستالژی از نظم صبحگاه، نمایش‌های دانش‌آموزی، و حتی زنگ‌های مدرسه حرف میزنند، چیزایی که نشون میده مدرسه وقتی جون میگیره که یک جهان روایت‌شده باشه، نه فقط برنامه هفتگی .</p> <h4><b>از یاخچی آباد تا هاروارد</b></h4> <p>فکر کنم تعجب کنید اگه بدونید که این مدرسه فقط تو  تهرون معروف نبود، دیگه کار به جایی رسیده بود که حتی تو دانشگاه‌های بزرگ دنیا، مثل هاروارد آمریکا در موردش حرف میزدند. فکرشو بکند، وسط اون همه مقالات آموزشی و کنفرانس‌های علمی، اسم یه مدرسه توی جنوب تهرون میشه نقل محافل بزرگترین دانشگاه های دنیا. چون انقدر منسجم و مجهز بود که همه میگفتن این مجتمع بزرگ و این مدل جدید برای آموزش و باید جدیش گرفت.</p> <p>میخواید بدونید چه امکاناتی داشت که آوازش به هاروارد هم رسیده بود؟</p> <p>این مدرسه یه ‌جورایی همه ‌چیزو با هم و یه جا داشت، یعنی هم کودکستان و ابتدایی و راهنمایی داشت، هم دبیرستان و هنرستان، انگار یه نردبون آموزشی کامل جلوی پای بچه‌ها بود که از چهارسالگی میتونستن بیان بالا و تا آخرین مقطع تو همین مدرسه رشد کنند و قد بکشند. اینجوری خونواده‌ها لازم نبود برای هر مقطع، بچه ها رو به مدرسه‌ های دیگه شهر بفرستند، فکر کنید بچه های مهد کودکی یا دبستانی، خواهر و برادر بزرگشون پیششون بود و احساس غریبی نمیکردن و مامان و باباها با خیالت راحت بچهاشونو با هم میفرستادند مدرسه و از اون ور داستانم بچه هایی که خواهر و برادرشون پیششون نبود،  صمیمیت و رفاقت عجیبی با بچه های دیگه بینشون شکل میگرفت، دوستای دوران مهدکودک تا سالای آخر دبیرستان کنار هم میموندن و خاطره میساختند.</p> <p>حتی مقاطع تحصیلی جداگونه‌ای برای دانش‌آموزان استثنایی و معلولین در نظر گرفته بودند تا اونا بتونند تو یه محیط مناسب  و امکانات ویژه آموزش ببینند. این توجه ویژه هم به بهبود کیفیت آموزشی این دانش‌آموزا کمک میکرد، هم بهشون احساس ارزشمندی و اعتماد به نفس میداد. با این نگاه، مدرسه فرح الگویی واسه سایر موسسات آموزشی تو کشور شد تا اهمیت آموزش فراگیر و توجه به نیازهای ویژه دانش‌آموزان رو توی هر شرایطی درک کنند.</p> <p>از اون چیزاییه که آدم هنوز با شنیدنش ذوق ‌زده میکنه این بود که برای هر مقطع تحصیلی یه سالن غذاخوری بزرگ ساخته بودند. نه فقط یه بوفه کوچیک یا نیمکتای حیاط، یه سالن درست ‌و حسابی با میز و صندلی‌های مرتب، که بچه‌ها همه با هم غذا میخوردن. این غذا خوردنای دسته ‌جمعیِ کنار هم، روحیه‌ جمعی و تقویت میکرد و به بچه ها حسِ داشتنِ یه خانواده‌ بزرگ و میداد.</p> <p>اما عجیب‌ترین بخش این مدرسه، درمانگاه بزرگی بود که کنار مدرسه ساخته بودن. یه درمانگاه به اندازه‌ی یه بیمارستان کوچیک. هر روز صبح پزشکا و دندان‌پزشک میومدن، بچه‌ها رو معاینه میکردن و حتی دندوناشونو چک میکردن که خراب نباشه. تست بینایی و شنوایی سنجی هم که جای خودشو داشت و از ملزومات بود. یعنی تو این مدرسه فقط درس داده نمیشد، سلامتی بچه‌ها رو هم تضمین میکردند، انصافا کدوم مدرسه‌ای رو میشناسین که هر روز دندونای بچه‌ها رو چک کنند؟</p> <p>از تغذیه ها براتون بگم؟ هر روز به بچه‌ها خوراکی‌های سالم میدادن، سیب، پرتقال، پنیرای نرم و خوش‌طعم، شیر سه‌گوشای معروف اون زمان، نه چیپس و پفک و نوشابه، همه ‌چی سالم و حساب‌شده بود تا بچه‌ها وسط درس ضعف نکنن و حالا جالب‌تر، بُن لباس بود، مدرسه به بچه‌ ها کوپن یا بُن میداد که برن باهاش از بازار لباس بخرن. یعنی مدیریت میخواست مطمئن باشه که بچه‌ها مرتب و شیک‌پوش سر کلاس حاضر میشن، این خودش یه جور آموزش غیرمستقیم بود، یاد میداد به بچه‌ها که لباس مرتب یعنی احترام به خودت و بقیه. البته مدرسه یونیفورم مخصوص خودشو داشت و دخترا لباس زرد و دامن پِلیسهِ سورمه ای و پسرا هم لباس زرد و شلوار سرمه ای داشتند. تا معلوم بشه بچه های خوش شانس کدوم مدرسه هستند.</p> <p>خانوم وثوقی اهمیت زیادی به مطالعه و دسترسی بچه ها به منابع علمی میداد و واسه همین کتابخونه‌های این مدرسه رو با طراحی مدرن به یه مکان و فضای دلنشین تبدیل کرد که ذهنای کنجکاو بچه ها رو پرورش بده. این کتابخونه‌ها کنار مجموعه‌ای از کتاب خونه هایی‌ درسی و علمی بود. کتاب‌های داستانی، ادبیات کلاسیک و منابع غیردرسی رو برای بچه ها تو قفسه ها پر میکردند تا زمینه‌سازِ خلاقیت بالقوه و تفکر انتقادیشون بشه. فضای آروم و دل‌نشینِ سادهِ کتابخونه، با نورپردازی مناسب و چیدمان منظم کتابا، یه محیط ایده‌آل میشد برای مطالعه و یادگیری. این توجه نشون‌ دهنده‌ درک عمیق مسئولای مدرسه از نقش مهم مطالعه، واسه رشد و توسعه‌ی فردی و اجتماعی دانش‌آموزا بود.</p> <p>حالا از کتابخونه بگذریم، مدرسه، آزمایشگاه‌های شیمی، فیزیک و زیست‌شناسی مجهزی داشت که بچه‌ها میتونستن با دست خودشون تجربه کنند، آزمایش کنند و به کشف‌های علمی دست و پا شکسته خودشون برسند. لابراتور زبان هم به سبک مدرن طراحی شده بود تا بچه ها، مهارت‌های زبانیشون رو با بازی، تمرین و تعامل با همکلاسیا تقویت کنند.</p> <p>و اما زمینای ورزشی، آخ آخ، اون زمینای فوتبال و بسکتبالی که مدرسه داشت، یه مجموعه‌ی ورزشی به تمام معنا. زمینای بزرگ و مجهز، با خط‌کشی و سبدهای بسکتبال درست ‌و حسابی، بچه‌ها میتونستن انرژیشونو خالی کنند، رقابت کنند و اصلا یاد بگیرن کار گروهی یعنی چی؟ جالبه بدونید همین زمین‌ها بودن که خیلی از جوونای اون زمانو به ورزشکارای حرفه‌ای تبدیل کردن و یکیشون کاپیتان بسکتبال سعید رمضانی بود.</p> <p>از ورزشکارای معروف که بچگیاش تو اون مدرسه گذشت،آقای حمید استیلی، ایرج سائلی، امیر قلعه‌نویی و فرشاد پیوس بودند.</p> <p>از این طرف، هر سال جشن‌های هنری خیلی باحال و پرشور و حال برای بچه ها برگزار میشد. برای کوچیک و بزرگ، یعنی بچه‌ها میتونستن بیان روی صحنه، تئاتر بازی کنن، موسیقی اجرا کنن، شعر بخونن یا حتی کارای دستی و نقاشی‌هاشونو به نمایش بذارن. این جشن‌ها اون‌قدر جدی و منظم برگزار میشد که شبیه یه فستیوال هنری بود، نه یه مراسم ساده مدرسه‌ای. همین باعث میشد بچه‌ها اعتماد به ‌نفس پیدا کنند و یاد بگیرن که هنر هم به اندازه ریاضی و علوم مهمه.</p> <p>یه چیزی که همه رو اون روزا، چه برای خود محصلا و چه اونایی که الان میشنوند میخکوبشون میکنه، سینمای مستقل و بزرگی بود که توی دل این مدرسه جا خوش کرده بود. اینجوری بود که دیگه اصلا لازم نبود بچه‌ها برن سینما، همونجا خودشون یه سالن سینمای تمام ‌عیار داشتن. پرده‌ی بزرگ و صندلی‌های مرتب، بچه‌ها همون‌ جا فیلمای سینمایی و آموزشی میدیدند و یاد میگرفتن که سینما فقط سرگرمی نیست، میتونه کلاس درس باشه. هنوزم که هنوزه، خیلیا معتقدند هیچ مدرسه‌ای تو ایران نتونسته همچین چیزی رو دوباره بسازه.</p> <p>حال ‌و هوای جشن هنر توی این مدرسه خیلی عجیب بود. چون تو هر مجتمع سالن‌های مجهز و بزرگِ آمفی‌تئاتر داشت، همه‌چی حرفه‌ای پیش میرفت. حتی معلم‌ها و بعضی چهره‌های فرهنگی هم توی اجراها شرکت میکردن یا از بچه‌ها حمایت میکردن. انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا مدرسه تبدیل بشه به یه مرکز پرورش استعداد. یعنی دانش‌آموز فقط  شاگرد نبود، یه هنرمند بالقوه بود که فرصت درخشیدن داشت. همین نگاه متفاوت این مدرسه رو از بقیه مدرسه ها جدا میکرد. محمود شهریاری، آقای چگینی مدیر عامل بانک مرکزی،آقای نگارنده استاندار اردبیل،علیرضا ناد علی نماینده سازمان ملل و علی اصغر امیری مدیر عامل هتل اسپیناس، آقای عبدالله رمضان زاده رئیس سایت مدار از بچه های همین مدرسه بودند. از امکاناتِ هنریش دلم براتون بگه که مدرسه فرح، به‌عنوان یکی از پیشگامان آموزش فنی و حرفه‌ای تو ایران، کارگاه‌های تخصصی زیادی داشت که یکی از برجسته‌ترینشون کارگاه تراشکاری بود و فکر کنید اون زمان، این کارگاه، مهارت های دانش‌آموزا رو با استفاده از دستگاه‌ های پیشرفته‌ مثل دستگاه‌های تراش رومیزی و فرزکاری، اونم تو زمینه‌های مختلف صنعتی پرورش میدادند. این کارگاه هم به دانش‌آموزا امکان میداد تا با ابزارهای صنعتی آشنا بشند، هم برای ورود به به بازار کار و صنایع مختلف آمادشون میکرد.</p> <p>اما، یکی از جذاب‌ترین چیزهایی که مدرسه فرح داشت، حضور هنرمندای بزرگ ایران در قالب استاد بود،</p> <p>و بعد یه چیز دیگه، صدای دلنشین خانوم عهدیه تو کلاسای آواز میپیچید، فکر کنید خواننده خوش صدای ایرانی خانوم عهدیه، با اون صدای گرم و دلنشینش، تو مدرسه به بچه‌ها آموزش میداد. بچه‌ها هم میخوندن، هم تمرین میکردن و هم اعتماد به نفس میگرفتن که میتونن تو موسیقی بدرخشند. تصورش کنید، بچه‌ها، تو کلاس آواز با یکی از بزرگ‌ترین خواننده‌های ایران، کلاس خوانندگی میگذروندن و این واقعا یه فرصت طلایی و هیجان انگیز بود.</p> <p>اینجاست که میشه گفت نقشِ خانوم نجمی وثوقی فروهی  توی این جریان مثل الماس میدرخشه، چون فقط ساختن دیوار و کلاس مهم نبود، مهم این بود که مدیریت و رویکردش تبدیل به یه الگو بشه. یعنی اون نگاه فرهنگی و تربیتی که نجمی وثوقی اورده بود، باعث شد همه‌ چی درست سر جای خودش بشینه. از سینمای مستقل و درمانگاه گرفته تا تغذیه و بن لباس و این ترکیب نادر بود.</p> <p>تو همون سالا، مجله ها و استادای خارجی میگفتن مجتمع آموزشی فرح میتونه الگویی باشه برای کشورهای دیگه، یعنی یه مدرسه‌، به خاطر انسجام و امکاناتش، سر از محافل علمی دنیا دربیاره و این خودش نشونه‌ بزرگیه که اگه یه کار درست و اصولی انجام بشه، حتی توی محله‌ای مثل یاخچی‌آباد، میتونه به یه برند جهانی تبدیل بشه.</p> <p>در کل، این مدرسه فقط جای درس‌خوندن نبود. یه تجربه‌ی کامل بود از هنر و علم و تا بهداشت و ورزش. برای همین هنوزم که هنوزه، وقتی اسمش میاد، همه میگن ای کاش دوباره همچین مدرسه‌ای ساخته بشه.</p> <p>تو دل مدرسه فرح، اون‌ چیزی که نجمی وثوقی مدیریتش رو کرد، فقط یه مجموعه ساختمونی نبود؛ یه ایده اجتماعی بود. اینکه کیفیت آموزشی حقِ جغرافیای خاصی نیست. برای همین، طراحی هوشمندانه سازه‌ها و حیاط‌های مشترک، که با صرفه‌جویی مالی همسو بود، در خدمت برنامه آموزشی قرار گرفت. این یعنی بچه کلاس اولی تا دختر یا پسرِ دبیرستانی، همه حس میکردن خونه‌ دومشون همین‌جاست. همین نگاهِ از پایین به بالا،  باعث شد این مدرسه به‌ جای اینکه فقط مصرف‌کننده خدمات آموزشی باشه، به مرجعش تبدیل بشه، یک مرکز که دور و برش، زندگی شهری جریان داره.</p> <p>این نه فقط تاریخ ساخت یک مدرسه، که نقش یک زنِ فرهنگ‌مدار در مدیریت آموزشی در مختصات جنوب تهرونه. وقتی از الهام ‌بخش بودن حرف میزنیم، دقیقا منظورمون همینه، کسی که میتونست تو جهان هنر و رسانه بمونه و بدرخشه،  انتخاب کرد که بخشی از انرژیش رو بذاره برای ساختن یک نهاد آموزشی تو محله‌ای که خلا چنین کیفیتی رو حس میکرد.</p> <p>الان شاید اون مدرسه و اون روزا تموم شده باشن، اما چیزی که باقی مونده، رد پای آدمایی مثل نجمی ‌خانومه، آدمایی که نشون دادن میشه حتی از یه محله ساده، آینده‌های درخشان ساخت و راستش رو بخواین، هنوزم توی این دوره زمونه میبینیم آدمای خیری هستن که با عمل های مثبت و موثرشون، ادامه‌دهنده‌ همون راهن. کارشون شاید بزرگ و پرزرق‌وبرق نباشه، اما اثرش عمیق و موندگاره، درست مثل بذر کوچیکی که یه روز میکاریش و سالها بعد یه درخت خوشگل سرو ازش سبز میشه.</p> <p>راستی سال ۱۳۹۷، جمعی از فارغ‌التحصیلای مدرسه فرح، با هدف گرامیداشت یاد و خاطره اون روزا و دوران تحصیل و ارتباط مجدد با همکلاسیا و معلمای سابقشون، یه دورهمی‌ صمیمانه و دوستانه برگزار کردند. این مدرسه خاطره ساز همچنان در بافت محله حضور داره. اگه روزی روزگاری از کنارش رد شدید، بدونید که این مدرسه به ‌عنوان قلب تپنده محله یه روزی خونشو تو رگ های کوچه های و خیابونا روونه میکرد و همین واسه یک پایانِ دلنشین تو پادکست ما کافیه.</p> <p>ممنون که با ما توی این سفر کوتاه همراه شدید و امیدواریم هر جا که هستین، حال دلتون خوب باشه و زندگیتون پر باشه از معلم، مدیر و آدمای خیری که مثل چراغ، راهتون رو روشن میکنند.</p> <p>خدا یار و نگهدارتون.</p>

Episode thumbnail for اپیزود چهل و سوم چکاوا، نجمی وثوقی

February 19, 2026

اپیزود چهل و سوم چکاوا، نجمی وثوقی

<p><iframe src="https://castbox.fm/app/castbox/player/id5333311/id905182937?v=8.22.11&#038;autoplay=0&#038;hide_list=1" frameborder="0" width="100%" height="200"></iframe></p> <h4><strong>مدرسه</strong></h4> <p>از نجمی فروهی حرف میزنیم کسی که فقط صدای شخصیتای فیلما نیست، خودشم یه شخصیت فرهنگی بزرگ محسوب میشه، کسی که همیشه پای کار و علم و آموزش و اخلاق بود و هست، کسی که بزرگترین و زیباترین یادگاری و از خودش به جا گذاشته و اونم مدیریت موسسه آموزشیِ فرحه. همین‌جا خط روایت ما از استودیوهای دوبله میرسه به حیاط‌های خاکی مدارسِ جنوب شهر، اونم محله یاخچی‌آباد که اسمش بوی کوچه‌های داغ تابستونی و هیاهوی زنگ تفریح بچگی های خیلیاتونو میده.</p> <p>اگه تهرون و از شمال به جنوب طی کرده باشید، قطعا میدونید که این محله ای که میخوایم ازش حرف بزنیم چه انرژی خاصی داره و از اون قماش محله‌هایی نیست که مدرسه اونجا فقط تو چهار تا دیوار و نیمکت خلاصه بشه، چون یه پاتوقِ کاملا اجتماعیه.</p> <p>وقتی به تهرانِ دهه‌ چهل ، مخصوصا اواخرش نگاه کنید، یک تضاد بزرگ جلو چشممون میاد. اونم شمال شهر تهرانه که پر از مدرسه‌های مجهز و کلاس‌های مدرن بودند، اوضاع مدرسه های مرکز تهرانم انصافا بد نبود. اما جنوب تهران با جمعیت زیاد و خونواده‌های کارگر و کارمند، هنوز با کمبود امکانات آموزشی دست‌ و پنجه نرم میکرد. بچه‌های زیادی بودند که یا مجبور میشدن راه دورتر از خونشونو انتخاب کنند یا تو کلاسای شلوغ و قدیمی درس بخونند.</p> <p>دقیقا همین جا و همین زمان بود که ایده‌ ساخت یک مجتمع خیلی بزرگ آموزشی تو یاخچی‌آباد تهران در ذهن بانو نجمی وثوقی زده شد. خانم نجمی عزیز و دولت وقت اون زمان و نهادهای وابسته به این نتیجه رسیدن که برای کاهش فاصله‌ی شمال و جنوب شهر، باید یک پروژه‌ نمادین راه بندازن، جایی که هم معماری مدرن داشته باشه، هم بیمارستان و آزمایشگاه و استخر و امکانات ورزشی و آموزشیِ کامل برای همه بچه ها.</p> <p>نجمی وثوقی نمیذاشت خواسته هاش تبدیل به آرزو بشن و همیشه دستش رو زانوش بود و دل تو دلش نبود تا بتونه یه مدرسه آباد و همه چی تموم بسازه و تو همین مسیر بود که حاج ابوالقاسم مفرح رو پیدا کرد، یه مردِ خیر و نیکوکار و از اونایی که دل ‌مهربونشون یه لحظه هم به حال خودش رهاش نمیکرد. نجمی هم نامه‌های رسمی آموزش‌وپرورش و نخست‌ وزیری رو گذاشت جلوی آقای مفرح و گفت منم و این دوتا نامه‌ و البته لطف خدا و کمک خیرین. اومدم کاری کنم که بچه‌های اینجا بتونن درس بخونن. وقتی حاجی از نیت پاک و هدف خیرخواهانه‌ی خانم وثوقی مطمئن شد، با خنده گفت خانم وثوقی، خدا عزتتون بده، من فقط صاحب زمینم. بعدش لبخند زد و گفت ولی حالا که شما اومدی، انگار خدا خودش خواسته این کار پیش بره.</p> <p>حاج آقا مفرح سیزده هکتار از زمینش رو وقف کرد برای ساختن مدرسه و خودش هم شد اولین عضو هیئت مدیره‌ی پروژه. البته حاج آقا مفرح قبلا هم بیمارستان مفرح در خانی‌آباد نو رو وقف کرده بود. اون موقع بیمارستان درست کنار بیابون و گندمزارهای خانی‌آباد نو بود، انتهای یاخچی‌آباد. جایی که مردم بی‌بضاعت میومدن برای درمان رایگان.</p> <p>مدرسه 10 آبان سال 1351 افتتاح شد ولی  طراحی مدرسه از اواخر دهه ۴۰ شروع شد و ساخت ‌و سازش از سال 48- 49 تا ۵۱ طول کشید..</p> <p> تو قلب یاخچی‌آباد یک مجتمع آموزشی به نام موسسه آموزشی فرح پهلوی ساخته شد و با طراحی هوشنگ خانِ سیحون، معمار برجسته تجسم شد و رنگ واقعیت گرفت. سیحون با درک شرایط اقتصادی و اجتماعی جنوب شهر و با هدف کاهش فاصله طبقاتی در آموزش، یه طرحی و ریخت که هم مقرون ‌به ‌صرفه باشه، هم کارآمد و هم هویت‌ساز. و هم به جای این که تمرکزش رو روی نمای پر زرق ‌و برق بذاره، متمرکز شد روی فضاهای آموزشی مثل کلاسها، سالن ها، کتابخونه و زمین‌های بازی. یه مجموعه چند هکتاری با زمین‌های سبز، فضاهای ورزشی و ساختمون‌های زیاد.</p> <p>میدونید که هوشنگ سیحون همون معمارِ بزرگوار و نامداریِ که آرامگاه‌های بوعلی و خیام و معماری کرده بودند.</p> <p>اما معماری فقط یک بخش ماجرا بود، بعد از ساخت، باید مدیری برای این مجموعه هم انتخاب میشد که فراتر از یک مدیر اداری باشه. کسی لازم بود که هم شناخت آموزشی و توانایی اداره یک مجموعه بزرگ رو داشته باشه، هم اعتبار فرهنگی برای جذب خونواده‌ها و معلما. پس اینجا بود که اون زمان یعنی تقریبا پنجاه و سه سال پیش اسم خانم نجمی وثوقی فروهی مطرح شد، کسی که اتفاقا خودش برای این اتفاق بزرگ لحظه شماری میکرد، کسی که خودش روزگاری تو دبیرستان رضا شاه یا نوربخش شاگردِ خانم اسفند فرخ رو پارسا، مدیر آموزش پرورش دهه چهل و پنجاه بود و اینجوری شد که این پروژه به مرحله اجرا گذاشته شد.</p> <p>تو مراسم رسمی افتتاح مدرسه فرح پهلوی، محمدرضا شاه پهلوی و ملکه فرح دیبا، هویدا، وزیر آموزش و پرورش دکتر فرخ رو پارسا، مقامات دولتی و شخصیت‌های فرهنگی و هنری حضور داشتند و خیلی کلاسیک مثل مراسمای دیگه‌ با سخنرانیای رسمی و موزیک و رژه دانش‌آموزان و نمایش‌های فرهنگی مراسم و شروع کردند.</p> <p>روز افتتاحیه، شاه و فرح از همه‌ی واحدها دیدن کردند، از آزمایشگاه‌ها گرفته تا سالن‌ها. توانایی عجیب و غریب این معلم و مدیر ، هم شاه و هم فرح مبهوت کرده بود، اصلا فکر اینکه دو سال و نیم، یه زن جوون با خانواده، دوتا بچه و حتی در حال بارداری، این همه از خودگذشتگی و کار بزرگ کرده بود. همه رو شوکه کرده بود و آدما از خودشون میپرسیدند این همه زیبایی چطوری از دل این ویرونه‌ سر در اورده؟</p> <p>شاه بعد از بازدید از مدزسه متعجب تر از قبل پرسید که چرا با این همه سواد و سفر و سیاحت، اینجا رو انتخاب کردی برای رسیدن به خواسته‌هات؟ نجمی گفت وقتی روحت وقف بچه های نیازمندِ کشور باشه و با عشق قدم برداری، از جهنم بهشت میسازی و از لجنزار باغ. من اینجا رو انتخاب کردم تا شریف‌ترین بچه‌های این آب و خاک رو از دل فقر بیرون بکشم تا فردای کشورمون باعث افتخار باشن.</p> <p>نجمی وثوقی فقط یک معلم ساده نبود. او از یک خونواده فرهنگی اومده بود و خودش سال‌ها معلمی کرده بود و مهم‌تر از همه، چهره‌ شناخته‌شده ای در حوزه صدا و رسانه بود. همین شهرت و اعتبار باعث شد اعتماد بالایی بهش داشته باشند. مسئولای وقت آموزش و پرورش به این نتیجه رسیدن که سپردن مدیریت به ایشون میتونه مدرسه رو به یه مرکز الگو تبدیل کنه. به عبارتی، اینجوری بگیم که یه تصمیمِ صرفا اداری نبود، به یه نوعی انتخاب فرهنگی و اجتماعی بود.</p> <p>وقتی مدرسه سال ۱۳۵۱ افتتاح شد، نجمی خانومِ وثوقی به ‌عنوان مدیر اصلی معرفی شد. وظیفه‌ی ایشون این بود که همه‌ی مقاطع تحصیلی از کودکستان تا دبیرستان رو با هم هماهنگ و به قول امروزیا هندل کنه و کادر آموزشی رو سر و سامون بده و به نوعی یه روح تازه‌ای به این مرکز آموزشی ببخشه.</p> <p> نقشش فقط پشت میز نشستن نبود، اون واقعا با معلم‌ها و بچه‌ها در ارتباط بود، تو برنامه‌های صبحگاهی حضور پیدا میکرد و حتی در طراحی فعالیت‌های پرورشی و فرهنگی هم شرکت میکرد.</p> <p>این مجتمع آموزشی توسط سازمان نوسازی و گسترش آموزش و پرورش کشور که اون زمان زیر نظر مستقیم وزارت آموزش و پرورش و بنیاد فرح پهلوی فعالیت میکرد افتتاح شد. مدرسه  از اول اسمش موسسه آموزشی فرح پهلوی بود و طبیعیه که انتخاب مدیرش هم با پیشنهاد یا تایید دفتر فرح پهلوی و البته هماهنگی وزارت آموزش و پرورش وقت صورت گرفته باشه.</p> <p> </p> <p>تو همچین پروژه‌های بزرگ آموزشی، مدیر معمولا توسط خود وزارت آموزش و پرورش منصوب میشد، ولی خب چون این پروژه یک بُعد نمادین و ملی هم داشت، خیلی محتمله که شخص فرح پهلوی یا دفتر اون، نقش مستقیم در معرفی و تأیید نجمی وثوقی داشته‌ باشند.</p> <p>مدرسه‌ها هرکدوم مثل بلوک ‌های هم‌ خونواده کنار هم میشستن، اینجوری که بینشون باغچه و مسیر پیاده روی بود و برای هر گروه سنی یه قلمرو مستقل با محوطه‌ آموزشی محسوب میشد. یعنی یه مجموعه‌ خیلی بزرگ که چند تا ساختمون و فضا داره و این فضاها، شامل چند تا کلاس و سرویس بهداشتی و حیاط کوچیک میشدند ولی همشون با هم یک واحد کل رو میساختند.</p> <p>این نگاه معمارانه، با روحیه مدیریتی خانم وثوقی، شد همون ترکیبِ معروفِ معنا به اضافه عملکرد، که ظرف چند سال، اسم مدرسه فرح تو محله یاخچی‌آباد، با آموزش ِباکیفیت گره خورد.</p> <p>راستی این موسسه یه هیئت امنای پرنفوذ و قدرتی هم داشت که ریاست هیئت امنا به عهده امیر عباس هویدا نخست وزیر وقت بود و  فرخرو پارسا که رئیس آموزش و پرورش اون زمان بود، در مقام نیابت هیئت امنای مجتمع آموزشی فرح انجام وظیفه میکردند.</p> <p> این مجتمع آموزشی یه جورایی بانی خیر هم شد، چون اون محله قبلا که بهش میگفتن محله آلونک نشینا، خیلی امکانات شهرنشینی زیادی توش به چشم نمیخورد، ولی مدرسه یا مجتمع که نقش توفیق اجباری رو اینجا بازی میکرد، باعث شد که از طرف مدیرا، نه تنها خدمات آموزشی برای بچه ها فراهم بشه، تازه آب و برق و تلفن و همه امکانات زندگی هم در اختیار مردم اون محله قرار بگیره. میشه گفت مهندسی معکوس شد، اول مدرسه ساخته شد و بعد امکانات خوب زندگی به واسطه اون فراهم شد. شاگردای این مدرسه که از جاهای مختلف شهر بودند، بیشتر با اتوبوس های مخصوص شهری که خط و ایستگاه مشخصی داشت و سرویس رایگان بچه ها حساب میشد خودشونو و به مجتمع میرسوندند و واسه معلما هم سه تا اتوبوس سرویس در نظر گرفته بودند که رفت و آمدشون آسون تر بشه.</p> <p>اگه بخوابم از شرایطی بگیم که این مدرسه با حضورش یکی یکی مشکلات و از سر راه این منطقه برداشت میتونیم به دریاچه معروف و البته مخوف اونجا اشاره کنیم.</p> <p>کارهای مدرسه خیلی خوب داشت جلو میرفت، اما نجمی یه مشکل بزرگ داشت که دلش رو منگنه کرده بود و راه حلش رو پیدا نمیکرد. مشکل چی بود؟ یه دریاچه بزرگ خطرناک درست کنار مدرسه که هم برای بچه‌ها اون محل تهدید محسوب میشد هم برای درس و مشق و هم برای مردم یاخچی‌آباد.</p> <p>نجمی دنبال هر راهی بود تا اون دریاچه خشک بشه و لیلی پورزند که از دوستای صمیمی نجمی بود و رفاقتشون حسابی ریشه داشت. یه روزی نجمی به لیلی گفت میتونی از همسرت سرهنگ کیانی کمک بگیری؟ سرهنگ کیانی رئیس دفتر ارتشبد اون زمان بود،. نجمی میدونست که پورزند ارتباط نزدیکی با ارتشبد داره، کیانی نزدیک‌ترین کسی بود که میتونست درخواست کمک رو به نتیجه برسونه. خوشبختانه ارتباط برقرار شد. با اولین تقاضا، طرفِ ارتش چراغ سبز نشون داد بعد از حدود یه هفته، خودِ ارتشبد تلفن زد و گفت‌وگوها و سوال‌های زیادی پرسید درباره‌ی وضعیت، خطر برای بچه‌ها، نوع عملیات و .. یه عالمه سوال ریز و درشت دیگه، نجمی هم همچی رو با صداقت گفت و از ته دل التماس کمک کرد که این دریاچه باید خشک بشه، چون جون بچه های زیادی در خطره.</p> <p>ارتشبد هم جواب داد که نیروی ارتش رو در اختیار نجمی میذاره اونم با همون تجهیزات سنگینی که تو جنگ‌ها استفاده میشد، میان تا باتلاق و مسیرش تا کشتارگاه رو خشک کنند، تا بچه‌ها و مردم منطقه از هر خطری در امان باشند و از بوی بد دریاچه هم راحت بشن.</p> <h4><b>نماد آموزش و پرورش نوین و داستان زنگوله</b></h4> <p>زنگوله مدرسه فرح، فراتر از یک وسیله برای اعلام شروع کلاس‌ها بوده، یه نمادی از تحول تو نظام آموزشی ایران بود. با طراحی خاص و صدای منحصر به ‌فردش که یادگار جنگ جهانی از یه کشتی انگلیسی در ایران بود. این زنگوله به بچه‌ها یادآوری میکرد که تو مسیری قرار دارند که آینده‌سازان کشور خواهند بود. هر بار که صدای این زنگ به گوش میرسید، دانش‌آموزا با انگیزه بیشتری وارد کلاس‌ها میشدند و با اشتیاق به یادگیری میپرداختند. این زنگوله، با تاریخچش، همچنان در یادها باقی مونده و یادآور روزهای پرنشاط و پرامید دوران مدرسه ِبچه هاست.</p> <p>یکم بریم و از خودِ نجمه وثوقی بشنویم.</p> <p>حالا تصور کنید صبح یه روز مهرماهِ دهه‌ پنجاه رو، زنگ صبحگاهی، صف‌های مرتب، دفترِ مدیریت که درش نیمه‌ بازِ و یه صدای آشنا از پشت میز میگه: بچه‌ها، امروز قرارِ یک چیز تازه یاد بگیریما، اون صدای آشنا، همون لحن گرم رادیویی و گویندگی ای که از اتاق دوبله تا حیاط مدرسه امتداد پیدا کرده بود. نجمی وثوقی فقط مدیر نبود، معلم بود، مربی بود و از اون مدل شخصیتای کمیابی که دانش و زندگی روزمره رو بهم پیوند میزنه. واسه همین بود که مجتمع به ‌سرعت شد یک مرجع فرهنگی تو منطقه ۱۶ تهران، نه فقط برای درس و مشق، که برای شکل‌دادن به کنجکاوی و اعتماد به ‌نفس بچه‌ها.</p> <p>نام ‌گذاری و رونمایی رسمی یک طرف، اما هویت مکانیِ مجموعه یک طرف دیگه بود. این مجتمع دقیقا در محدوده یاخچی‌آباد، در همسایگی چهارصد دستگاه و خیابان‌هایی مثل لطیفی و بهمن‌یـار جون گرفت، با زمین‌ بازی و سالن‌هایی که توی اون ورزش، تئاتر دانش‌آموزی و فعالیت‌های پرورشی جریان داشت. اینجا پایگاهِ یادگیری بود، اما از جنس زندگی روزمره برای بچه‌هایی که عصرها از کنار ورزشگاه استقلال جنوب رد میشدن و با توپ پلاستیکی به خونه برمیگشتن، مدرسه یک نقطه روشنِ قابل اتکا بود. هنوز هم اگه روی نقشه‌های آنلاین منطقه بچرخید، نام مجتمع آموزشی و پرورشی دکتر شریعتی و همون‌ جا میبینید، اسم جدید همون موسسه‌ای که قبلِ انقلاب به اسم موسسه فرح یا میشناختنش.</p> <p>بعد انقلاب سال 1357 این موسسه و مجتمع بزرگم مثل خیلی از مکان‌های عمومی تو ایران تغییر نام داد و از موسسه آموزشی فرح پهلوی به مجتمع آموزشی و پرورشی دکتر شریعتی تغییر کرد ولی ریشه و کالبد معماری همون شکلی موند. کلاس‌هایی که همیشه پذیرای بچه‌های محله بودند. در روایت‌های رسمی و غیررسمی، نقش جنابِ سیحون تو طراحی و نقش نجمی وثوقی در راه‌اندازی و مدیریت اولیه مجموعه ثبت شده. ترکیبی از معمارِ ایده‌پرداز و مدیرِ عمل‌گرا که باعث شد موسسه فرح یکی از نمونه‌های جدی تمرکز سرمایه فرهنگی در جنوب تهران و تجربه کنه.</p> <p>اما چرا خانوم نجمی وثوقی به ‌عنوان مدیر این پروژه تا این حد مهمه؟ چون او ترجمه‌گرِ دو جهان بود. از یه طرف، جهان صدا و روایت رو میشناخت و میدونست چطوری قصه‌ ها رو جوری تعریف کنه که آدما پای حرف بمونند، از طرف دیگه، کلاس درس و مدرسه رو مثل کفِ دستش میشناخت، چالش‌های معلمی، مدیریتِ حیاطِ شلوغ، گفت‌وگو با والدین و طراحی برنامه‌هایی که بچه‌ها رو به تجربه‌های تازه وصل کنه. ترکیب این دوتا مهارت، مدرسه رو از سرفصل فراتر برد و تبدیلش کرد به تجربه. خیلیا هنوزم با نوستالژی از نظم صبحگاه، نمایش‌های دانش‌آموزی، و حتی زنگ‌های مدرسه حرف میزنند، چیزایی که نشون میده مدرسه وقتی جون میگیره که یک جهان روایت‌شده باشه، نه فقط برنامه هفتگی .</p> <p> </p> <h4><b>از یاخچی آباد تا هاروارد</b></h4> <p>فکر کنم تعجب کنید اگه بدونید که این مدرسه فقط تو  تهرون معروف نبود، دیگه کار به جایی رسیده بود که حتی تو دانشگاه‌های بزرگ دنیا، مثل هاروارد آمریکا در موردش حرف میزدند. فکرشو بکند، وسط اون همه مقالات آموزشی و کنفرانس‌های علمی، اسم یه مدرسه توی جنوب تهرون میشه نقل محافل بزرگترین دانشگاه های دنیا. چون انقدر منسجم و مجهز بود که همه میگفتن این مجتمع بزرگ و این مدل جدید برای آموزش و باید جدیش گرفت.</p> <p>میخواید بدونید چه امکاناتی داشت که آوازش به هاروارد هم رسیده بود؟</p> <p>این مدرسه یه ‌جورایی همه ‌چیزو با هم و یه جا داشت، یعنی هم کودکستان و ابتدایی و راهنمایی داشت، هم دبیرستان و هنرستان، انگار یه نردبون آموزشی کامل جلوی پای بچه‌ها بود که از چهارسالگی میتونستن بیان بالا و تا آخرین مقطع تو همین مدرسه رشد کنند و قد بکشند. اینجوری خونواده‌ها لازم نبود برای هر مقطع، بچه ها رو به مدرسه‌ های دیگه شهر بفرستند، فکر کنید بچه های مهد کودکی یا دبستانی، خواهر و برادر بزرگشون پیششون بود و احساس غریبی نمیکردن و مامان و باباها با خیالت راحت بچهاشونو با هم میفرستادند مدرسه و از اون ور داستانم بچه هایی که خواهر و برادرشون پیششون نبود،  صمیمیت و رفاقت عجیبی با بچه های دیگه بینشون شکل میگرفت، دوستای دوران مهدکودک تا سالای آخر دبیرستان کنار هم میموندن و خاطره میساختند.</p> <p>حتی مقاطع تحصیلی جداگونه‌ای برای دانش‌آموزان استثنایی و معلولین در نظر گرفته بودند تا اونا بتونند تو یه محیط مناسب  و امکانات ویژه آموزش ببینند. این توجه ویژه هم به بهبود کیفیت آموزشی این دانش‌آموزا کمک میکرد، هم بهشون احساس ارزشمندی و اعتماد به نفس میداد. با این نگاه، مدرسه فرح الگویی واسه سایر موسسات آموزشی تو کشور شد تا اهمیت آموزش فراگیر و توجه به نیازهای ویژه دانش‌آموزان رو توی هر شرایطی درک کنند.</p> <p> از اون چیزاییه که آدم هنوز با شنیدنش ذوق ‌زده میکنه این بود که برای هر مقطع تحصیلی یه سالن غذاخوری بزرگ ساخته بودند. نه فقط یه بوفه کوچیک یا نیمکتای حیاط، یه سالن درست ‌و حسابی با میز و صندلی‌های مرتب، که بچه‌ها همه با هم غذا میخوردن. این غذا خوردنای دسته ‌جمعیِ کنار هم، روحیه‌ جمعی و تقویت میکرد و به بچه ها حسِ داشتنِ یه خانواده‌ بزرگ و میداد.</p> <p>اما عجیب‌ترین بخش این مدرسه، درمانگاه بزرگی بود که کنار مدرسه ساخته بودن. یه درمانگاه به اندازه‌ی یه بیمارستان کوچیک. هر روز صبح پزشکا و دندان‌پزشک میومدن، بچه‌ها رو معاینه میکردن و حتی دندوناشونو چک میکردن که خراب نباشه. تست بینایی و شنوایی سنجی هم که جای خودشو داشت و از ملزومات بود. یعنی تو این مدرسه فقط درس داده نمیشد، سلامتی بچه‌ها رو هم تضمین میکردند، انصافا کدوم مدرسه‌ای رو میشناسین که هر روز دندونای بچه‌ها رو چک کنند؟</p> <p>از تغذیه ها براتون بگم؟ هر روز به بچه‌ها خوراکی‌های سالم میدادن، سیب، پرتقال، پنیرای نرم و خوش‌طعم، شیر سه‌گوشای معروف اون زمان، نه چیپس و پفک و نوشابه، همه ‌چی سالم و حساب‌شده بود تا بچه‌ها وسط درس ضعف نکنن و حالا جالب‌تر، بُن لباس بود، مدرسه به بچه‌ ها کوپن یا بُن میداد که برن باهاش از بازار لباس بخرن. یعنی مدیریت میخواست مطمئن باشه که بچه‌ها مرتب و شیک‌پوش سر کلاس حاضر میشن، این خودش یه جور آموزش غیرمستقیم بود، یاد میداد به بچه‌ها که لباس مرتب یعنی احترام به خودت و بقیه. البته مدرسه یونیفورم مخصوص خودشو داشت و دخترا لباس زرد و دامن پِلیسهِ سورمه ای و پسرا هم لباس زرد و شلوار سرمه ای داشتند. تا معلوم بشه بچه های خوش شانس کدوم مدرسه هستند.</p> <p>خانوم وثوقی اهمیت زیادی به مطالعه و دسترسی بچه ها به منابع علمی میداد و واسه همین کتابخونه‌های این مدرسه رو با طراحی مدرن به یه مکان و فضای دلنشین تبدیل کرد که ذهنای کنجکاو بچه ها رو پرورش بده. این کتابخونه‌ها کنار مجموعه‌ای از کتاب خونه هایی‌ درسی و علمی بود. کتاب‌های داستانی، ادبیات کلاسیک و منابع غیردرسی رو برای بچه ها تو قفسه ها پر میکردند تا زمینه‌سازِ خلاقیت بالقوه و تفکر انتقادیشون بشه. فضای آروم و دل‌نشینِ سادهِ کتابخونه، با نورپردازی مناسب و چیدمان منظم کتابا، یه محیط ایده‌آل میشد برای مطالعه و یادگیری. این توجه نشون‌ دهنده‌ درک عمیق مسئولای مدرسه از نقش مهم مطالعه، واسه رشد و توسعه‌ی فردی و اجتماعی دانش‌آموزا بود.</p> <p>حالا از کتابخونه بگذریم، مدرسه، آزمایشگاه‌های شیمی، فیزیک و زیست‌شناسی مجهزی داشت که بچه‌ها میتونستن با دست خودشون تجربه کنند، آزمایش کنند و به کشف‌های علمی دست و پا شکسته خودشون برسند. لابراتور زبان هم به سبک مدرن طراحی شده بود تا بچه ها، مهارت‌های زبانیشون رو با بازی، تمرین و تعامل با همکلاسیا تقویت کنند.</p> <p>و اما زمینای ورزشی، آخ آخ، اون زمینای فوتبال و بسکتبالی که مدرسه داشت، یه مجموعه‌ی ورزشی به تمام معنا. زمینای بزرگ و مجهز، با خط‌کشی و سبدهای بسکتبال درست ‌و حسابی، بچه‌ها میتونستن انرژیشونو خالی کنند، رقابت کنند و اصلا یاد بگیرن کار گروهی یعنی چی؟ جالبه بدونید همین زمین‌ها بودن که خیلی از جوونای اون زمانو به ورزشکارای حرفه‌ای تبدیل کردن و یکیشون کاپیتان بسکتبال سعید رمضانی بود.</p> <p>از ورزشکارای معروف که بچگیاش تو اون مدرسه گذشت،آقای حمید استیلی، ایرج سائلی، امیر قلعه‌نویی و فرشاد پیوس بودند.</p> <p>از این طرف، هر سال جشن‌های هنری خیلی باحال و پرشور و حال برای بچه ها برگزار میشد. برای کوچیک و بزرگ، یعنی بچه‌ها میتونستن بیان روی صحنه، تئاتر بازی کنن، موسیقی اجرا کنن، شعر بخونن یا حتی کارای دستی و نقاشی‌هاشونو به نمایش بذارن. این جشن‌ها اون‌قدر جدی و منظم برگزار میشد که شبیه یه فستیوال هنری بود، نه یه مراسم ساده مدرسه‌ای. همین باعث میشد بچه‌ها اعتماد به ‌نفس پیدا کنند و یاد بگیرن که هنر هم به اندازه ریاضی و علوم مهمه.</p> <p>یه چیزی که همه رو اون روزا، چه برای خود محصلا و چه اونایی که الان میشنوند میخکوبشون میکنه، سینمای مستقل و بزرگی بود که توی دل این مدرسه جا خوش کرده بود. اینجوری بود که دیگه اصلا لازم نبود بچه‌ها برن سینما، همونجا خودشون یه سالن سینمای تمام ‌عیار داشتن. پرده‌ی بزرگ و صندلی‌های مرتب، بچه‌ها همون‌ جا فیلمای سینمایی و آموزشی میدیدند و یاد میگرفتن که سینما فقط سرگرمی نیست، میتونه کلاس درس باشه. هنوزم که هنوزه، خیلیا معتقدند هیچ مدرسه‌ای تو ایران نتونسته همچین چیزی رو دوباره بسازه.</p> <p>حال ‌و هوای جشن هنر توی این مدرسه خیلی عجیب بود. چون تو هر مجتمع سالن‌های مجهز و بزرگِ آمفی‌تئاتر داشت، همه‌چی حرفه‌ای پیش میرفت. حتی معلم‌ها و بعضی چهره‌های فرهنگی هم توی اجراها شرکت میکردن یا از بچه‌ها حمایت میکردن. انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا مدرسه تبدیل بشه به یه مرکز پرورش استعداد. یعنی دانش‌آموز فقط  شاگرد نبود، یه هنرمند بالقوه بود که فرصت درخشیدن داشت. همین نگاه متفاوت این مدرسه رو از بقیه مدرسه ها جدا میکرد. محمود شهریاری، آقای چگینی مدیر عامل بانک مرکزی،آقای نگارنده استاندار اردبیل،علیرضا ناد علی نماینده سازمان ملل و علی اصغر امیری مدیر عامل هتل اسپیناس، آقای عبدالله رمضان زاده رئیس سایت مدار از بچه های همین مدرسه بودند. از امکاناتِ هنریش دلم براتون بگه که مدرسه فرح، به‌عنوان یکی از پیشگامان آموزش فنی و حرفه‌ای تو ایران، کارگاه‌های تخصصی زیادی داشت که یکی از برجسته‌ترینشون کارگاه تراشکاری بود و فکر کنید اون زمان، این کارگاه، مهارت های دانش‌آموزا رو با استفاده از دستگاه‌ های پیشرفته‌ مثل دستگاه‌های تراش رومیزی و فرزکاری، اونم تو زمینه‌های مختلف صنعتی پرورش میدادند. این کارگاه هم به دانش‌آموزا امکان میداد تا با ابزارهای صنعتی آشنا بشند، هم برای ورود به به بازار کار و صنایع مختلف آمادشون میکرد.</p> <p>اما، یکی از جذاب‌ترین چیزهایی که مدرسه فرح داشت، حضور هنرمندای بزرگ ایران در قالب استاد بود،</p> <p>و بعد یه چیز دیگه، صدای دلنشین خانوم عهدیه تو کلاسای آواز میپیچید، فکر کنید خواننده خوش صدای ایرانی خانوم عهدیه، با اون صدای گرم و دلنشینش، تو مدرسه به بچه‌ها آموزش میداد. بچه‌ها هم میخوندن، هم تمرین میکردن و هم اعتماد به نفس میگرفتن که میتونن تو موسیقی بدرخشند. تصورش کنید، بچه‌ها، تو کلاس آواز با یکی از بزرگ‌ترین خواننده‌های ایران، کلاس خوانندگی میگذروندن و این واقعا یه فرصت طلایی و هیجان انگیز بود.</p> <p>اینجاست که میشه گفت نقشِ خانوم نجمی وثوقی فروهی  توی این جریان مثل الماس میدرخشه، چون فقط ساختن دیوار و کلاس مهم نبود، مهم این بود که مدیریت و رویکردش تبدیل به یه الگو بشه. یعنی اون نگاه فرهنگی و تربیتی که نجمی وثوقی اورده بود، باعث شد همه‌ چی درست سر جای خودش بشینه. از سینمای مستقل و درمانگاه گرفته تا تغذیه و بن لباس و این ترکیب نادر بود.</p> <p>تو همون سالا، مجله ها و استادای خارجی میگفتن مجتمع آموزشی فرح میتونه الگویی باشه برای کشورهای دیگه، یعنی یه مدرسه‌، به خاطر انسجام و امکاناتش، سر از محافل علمی دنیا دربیاره و این خودش نشونه‌ بزرگیه که اگه یه کار درست و اصولی انجام بشه، حتی توی محله‌ای مثل یاخچی‌آباد، میتونه به یه برند جهانی تبدیل بشه.</p> <p>در کل، این مدرسه فقط جای درس‌خوندن نبود. یه تجربه‌ی کامل بود از هنر و علم و تا بهداشت و ورزش. برای همین هنوزم که هنوزه، وقتی اسمش میاد، همه میگن ای کاش دوباره همچین مدرسه‌ای ساخته بشه.</p> <p>تو دل مدرسه فرح، اون‌ چیزی که نجمی وثوقی مدیریتش رو کرد، فقط یه مجموعه ساختمونی نبود؛ یه ایده اجتماعی بود. اینکه کیفیت آموزشی حقِ جغرافیای خاصی نیست. برای همین، طراحی هوشمندانه سازه‌ها و حیاط‌های مشترک، که با صرفه‌جویی مالی همسو بود، در خدمت برنامه آموزشی قرار گرفت. این یعنی بچه کلاس اولی تا دختر یا پسرِ دبیرستانی، همه حس میکردن خونه‌ دومشون همین‌جاست. همین نگاهِ از پایین به بالا،  باعث شد این مدرسه به‌ جای اینکه فقط مصرف‌کننده خدمات آموزشی باشه، به مرجعش تبدیل بشه، یک مرکز که دور و برش، زندگی شهری جریان داره.</p> <p>این نه فقط تاریخ ساخت یک مدرسه، که نقش یک زنِ فرهنگ‌مدار در مدیریت آموزشی در مختصات جنوب تهرونه. وقتی از الهام ‌بخش بودن حرف میزنیم، دقیقا منظورمون همینه، کسی که میتونست تو جهان هنر و رسانه بمونه و بدرخشه،  انتخاب کرد که بخشی از انرژیش رو بذاره برای ساختن یک نهاد آموزشی تو محله‌ای که خلا چنین کیفیتی رو حس میکرد.</p> <p>الان شاید اون مدرسه و اون روزا تموم شده باشن، اما چیزی که باقی مونده، رد پای آدمایی مثل نجمی ‌خانومه، آدمایی که نشون دادن میشه حتی از یه محله ساده، آینده‌های درخشان ساخت و راستش رو بخواین، هنوزم توی این دوره زمونه میبینیم آدمای خیری هستن که با عمل های مثبت و موثرشون، ادامه‌دهنده‌ همون راهن. کارشون شاید بزرگ و پرزرق‌وبرق نباشه، اما اثرش عمیق و موندگاره، درست مثل بذر کوچیکی که یه روز میکاریش و سالها بعد یه درخت خوشگل سرو ازش سبز میشه.</p> <p>راستی سال ۱۳۹۷، جمعی از فارغ‌التحصیلای مدرسه فرح، با هدف گرامیداشت یاد و خاطره اون روزا و دوران تحصیل و ارتباط مجدد با همکلاسیا و معلمای سابقشون، یه دورهمی‌ صمیمانه و دوستانه برگزار کردند. این مدرسه خاطره ساز همچنان در بافت محله حضور داره. اگه روزی روزگاری از کنارش رد شدید، بدونید که این مدرسه به ‌عنوان قلب تپنده محله یه روزی خونشو تو رگ های کوچه های و خیابونا روونه میکرد و همین واسه یک پایانِ دلنشین تو پادکست ما کافیه.</p> <p>ممنون که با ما توی این سفر کوتاه همراه شدید و امیدواریم هر جا که هستین، حال دلتون خوب باشه و زندگیتون پر باشه از معلم، مدیر و آدمای خیری که مثل چراغ، راهتون رو روشن میکنند.</p> <p>خدا یار و نگهدارتون.</p>

Episode thumbnail for اپیزود چهل و دوم چکاوا، لالایی

February 16, 2026

اپیزود چهل و دوم چکاوا، لالایی

<p><iframe src="https://castbox.fm/app/castbox/player/id5333311/id903992730?v=8.22.11&#038;autoplay=0&#038;hide_list=1" frameborder="0" width="100%" height="200"></iframe></p> <h2 style="text-align:center;"><b>لالایی های ایران</b></h2> <p>دماوند دل آشوب است و باد آسیمه سر سر یر سینه سرو هزاران ساله البرز می کوبد</p> <p>و زمین غمدار تر از همیشه است</p> <p>که باز خلق را سیه جامه اندوه پوشانیده اند</p> <p>به سوگ هزار هزار هزار سیاووش</p> <p>و جهان رنگی دگر است . و در هوا بویی دگر و زمان را نیز سمت و سویی دگر</p> <p>و بی شک هر آنچه می گوئیم چه عیان و چه نهان از جنس و معنایی دگر است</p> <p>&nbsp;و هر آن خاموش دست حسرت بر پشت دست نهاده داغ بر سینه ی سوگواره خوان سیاوشان که ببینیم در سر سودای دگر است.</p> <p>اگر چه در این سرزمین</p> <p>همه کاتبان یک تن اند و</p> <p>قلمها تو گویی به یک خط و یک دفترند و</p> <p>کلام نویی نیست بر صفحه ای.</p> <p>و گرچه که مبراث ما</p> <p>از ازل تا کنون</p> <p>همین دیده خیس&nbsp; خواهر</p> <p>همین لای لای غم انگیز&nbsp; انبوه انبوه مادر</p> <p>فراگوش فرزند برنای بی جان افتاده بر خاک بلخ و بخارا و تبریز مشروطه و باغ بدنام شاهان تهران و کوه های خونرگ ایلام و سیمینه دشت تا به خارزم.</p> <p>همین رد خونریز خنجر</p> <p>همین سیبهای گلوی لهیده</p> <p>همین قصه های مکرر شنیده</p> <p>زهر گوشه ی قبله گاهی چونین قتله گاست؟</p> <p>ولی حیرتا کانچه جاریست در لابلای غم انگیز لالایی مادران</p> <p>شکوه شرر بار نام بلند هزاران یل جانفداست.</p> <p>ماتم این دلیران</p> <p>بر سینه داغدیده ایران بانو. این مادر پیر سیه جامه همیشه سوگوار التیام نیابد و چون آتش مزدا همواره و همواره جاودانه سوزد</p> <p>که جوان کشی رسم دیرینه و سهم همواره و همیشه مادران و پدران این سرزمین است که بر زمینش هیچ گاه رود خون .</p> <p>خون پاک گردان و دلیرانش از خروشیدن و جوشیدن باز نایستاده</p> <p>که خورشیدش. همواره در سوگ جوانان جان فدایش بر این خاک غمگنانه تابیده</p> <p>که بارانش بر این دشت نباریده مگر به شستن خون از کوی و برزن و میدان</p> <p>که باد بر صخره اش تن نپیچیده نگر به تکرار لالایی مادران سوگوارش</p> </p> <p>لالایی اون نغمه آرومیِ که قصه شب رو با آغوش مادر شروع میکنه، صدایی که تو خونه‌های کوچیک، تو کوه و دشت، تو شهر و دهکده زمزمه شده و هنوزم میشه.</p> <p>تو ایران، لالایی نه فقط ترانه‌ ای برای خواب بچه، که آینه عشقِ مادرانه، فرهنگِ چند رنگِ اقوام و صدای آرومِ دل شبه. پشت هر نغمه بخواب عزیزم، قصه‌ایِ از مادرایی که تو پیچ و خم روزگار محکم وایسادن؛ از زنای عشایر تو چادرِ بادخورده گرفته تا مادرای شهری تو آپارتمان‌های بلند. امروز با هم سفر میکنیم به دنیای لالایی‌های ایران، از صدای گریه های پر از بهونه بچه ها تا اجرای مادرای شهری و محلی. از رازهای شعرای ساده تا نقشِ ارزشمند این آوازها تو فرهنگِ ایرانی.</p> <p>لالایی تو زبان فارسی معمولا با واژه لالا به معنی خواب‌آور شناخته میشه، که مادری برای فرزندش میخونه تا بچه به خواب بره. اما این ترانه ‌های ساده شبونه، تو ایران از فضایی که فقط بچگونست گذشتند و حامل احساسات، سبک زندگی، نگرانی‌ها و حتی خودِ تاریخند.</p> <p>میخواید بدونید ویژگی‌ها و مضمون‌های لالایی‌های ایران تو چه حال و هوایی میگذره؟</p> <p>اولیش عشق و محبت مادرانست: همه لالایی‌ها با عشق شروع میشند. مادرا با صدای نرم و دلنشین خودشون بچه هاشونو بغل میگیرند و نازشون میکنند و براشون لالایی میخونند، تو هر لالا و لالایی، حس عشق و مهربونی و مراقبت نهفتست. دقیقا این حس که بچه رو آروم میکنه و یه پیوند عمیق و غیرقابل توصیف بین مادر و بچه ایجاد می‌کنه و دل هاشونو بهم گره میزنه.</p> <p>&nbsp;&nbsp;مهربونی که کار خودشو میکنه سر و کله آرامش و امنیت روانی پیدا میشه، میدونید لالایی‌ها مثل یه لایه محافظ صوتی عمل میکنند، ریتم آروم، ملودی نرم و تکرار کلمات باعث میشه بچه ترس و اضطراب شبونه رو یادش بره و حس امنیت پیدا کنه. تو یه سری از تحقیقات نشون داده شده &nbsp;که حتی شنیدن لالایی‌ها از یه زبون دیگه هم میتونه اثر آرام ‌بخش مشابهی روی بچه داشته باشه، چون در اصل اون ریتم و ملودی آرومه که مهمه.</p> <p>از انعکاس طبیعت و جغرافیا نمیشه گذشت، تو ایران لالایی‌ها عموما از محیط و طبیعت الهام میگیرند، تو لالایی‌های جنوبی، مامانا از دریا، باد، موج و ماه میگند اما تو شمال، صدای رود، بارون و جنگلا هست که مهم میشه و همینا باعث میشند لالایی‌ها همزمان با فرهنگ و جغرافیای هر منطقه عجین بشند و اون هویت محلی و قومی رو منتقل کنند.</p> <p>یکی دیگه از ویژگی بارز لالایی‌ها، تکرار و وزن موزون واژه‌هاست. پژوهش‌ها نشون داده‌ که در لالایی‌های سیستان و بلوچستان، مثل ای‌کا، قافیه و ردیف کلمات به گونه‌ای طراحی شده که ذهن بچه به اون واکنش مثبت نشون میده و با ریتم و تکرار، آروم میشه.</p> <p>لالایی‌ها بعضی اوقات با هدف آموزش مفاهیم اخلاقی و اجتماعی خونده میشند، مثل مهربونی، همدلی، احترام به بقیه، نه به ظلم و خشونت. این آموزش‌ها در قالب شعر و موسیقی ساده، ناخودآگاه وارد ذهن بچه میشه و نوعی آموزش فرهنگی اولیه به حساب میاد.</p> <p>لالایی‌ها رو میشه به عنوان قصه و روایت در نظر گرفت، بعضی لالایی‌ها یک داستان کوتاه تو خودشون دارند، ممکنه از زندگی حیوونا، طبیعت، یا حتی افسانه‌ های محلی حرف بزنند، این قصه‌های کوتاه، قدرت تخیل بچه رو پرورش میده و آرومش میکنه، بدون اینکه حواسش از خواب پرت بشه.</p> <p>هرچند لالایی‌ها رنگ و بوی محلی دارند، ولی ویژگی‌های مشترک جهانی هم دارند، ریتم آروم، ملودی نرم، تکرار، و لحن محبت‌آمیز که لالایی ها رو جذاب و جهانی میکنه .خیلی از روانشناسا و آوا شناسا معتقدند که تقریبا همه فرهنگ‌ها لالایی دارند، چون آروم کردن بچه و ایجاد پیوند عاطفی بین والدین و بچه، یک نیاز انسانی مشترکه.</p> <p>لالایی‌ها نه فقط برای خوابیدن مهمن، که میراث فرهنگی و اجتماعی محسوب میشند. هر لالایی، ردپای فرهنگ، زبان، باورها و تاریخ یک منطقه رو &nbsp;با خودش حمل و ثبت میکنه و حفظ هویت و تاریخ شفاهی ملتا رو میسازه.</p> <p>شاید آخریش که خیلی هم تاریخ نشون داده خوب نبوده، بازتاب شرایط اجتماعی و اقتصادیه. بعضی لالایی‌ها حتی بازتاب‌دهنده دغدغه‌های زندگی واقعی مادران و پدران هستند. فقر، جنگ، مهاجرت، جدایی خونواده‌ها و سختی‌های زندگی بعضی اوقات در لالایی‌ها به شکلی ظریف خونده میشه و این ترانه‌ها به بچه ها یاد میده که زندگی پر از احساسات و چالشه، اما با آرامش و عشق میشه ازش عبور کرد.</p> <p>در ادامه، سفر میکنیم به لالایی‌های محلی اقلیم های ایران، از سیستان و بلوچستان تا بوشهر، از کهگیلویه و بویراحمد تا گیلان و نگاه می‌کنیم که هر لالایی چجوری قصه‌های کوچیک مادرانه و موسیقی زندگی روزمره رو تو دلش جا داده.</p> <p>در سیستان و بلوچستان، یه مادری بچشو تو آغوشش گرفته و با صدایی آروم و مهربون زمزمه میکنه ای‌کا ای‌کا، این لالایی معروف، با وزن نرم و موزون و تکرار جمله های کوتاه، بچه رو آروم و یه خواب شیرین مهمونش میکنه. یه مطالعه ای‌ نشون داده که لالایی ای‌کا هم برای خواب بچه بوده و هم در زمان قدیمی تر برای حیوونا یا برای هشدار به خطر هم استفاده میشده. این لالایی‌ که پر از عشق و مهربونی مادرانست، هم ‌زمان بذرِ محافظت و مراقبت رو هم تو قلب کوچولوی بچه ها میکاره. هر تکرار، هر مصرع و قافیه، هم موسیقی آرامش‌بخش ایجاد میکنه، هم پیام مادرانه رو به بچه میرسونه که تو در امنیتی، حتی وقتی خطر در کمینه.</p> <p>با این لالایی، بچه در حالی که در آغوش مامانش آروم میگیره، همزمان با ریتم موزون و نرم صدای مادر، حس امنیت و آرامش عمیقی رو تجربه میکنه و این همون جادویی که نسل‌هاست در این منطقه جاریه.</p> <p>لینک لالایی بلوچی:</p> <p>&nbsp;<a href="https://www.youtube.com/watch?v=Rw1MYg89hUg">https://www.youtube.com/watch?v=Rw1MYg89hUg</a>بلوچی</p> <p><a href="https://www.youtube.com/watch?v=Yy_EoUil6Fg">https://www.youtube.com/watch?v=Yy_EoUil6Fg</a> بلوچی</p> </p> <p>اما در دل کهگیلویه و بویراحمد، وقتی شب آروم میگیره و صدای باد از بین درختا خودش یه سمفونی حسابی درست میکنه، مادرا بچه هاشونو تو آغوششون میگیرند و با لالایی روح بچه رو نوازش میکنند، خیلیا میگن لالایی های این منطقه فراتر از یک آواز خواب ساده هست و مردم این منطقه آینه‌ای از زندگی، آرزوها و دغدغه‌هاشونو و برای بچه ها &nbsp;تبدیل به آواز میکنند.</p> <p>لالایی‌های کهگیلویه و بویراحمد با ریتم نرم و جمله های تکرارشوندشون بچه رو آروم میکنند. تو این نغمه‌ها، صدای رودخانه‌ها، نسیم کوهستان، پرنده ها و حتی زندگی روزمره خونواده‌ها پیچیده و بچه بدون اینکه متوجه بشه، با فرهنگ، تاریخ و سبک زندگی منطقشون آشنا میشه.</p> <p>لینک لالایی کهکیلویه:</p> <p><a href="https://www.aparat.com/v/Bhn8a">https://www.aparat.com/v/Bhn8a</a></p> </p> <p>بوشهر جذاب و دوست داشتنی، جایی که صدای دریا همیشه تو گوشا میپیچه و نسیم ساحل پوستای مردم مهربونش رو نوازش میکنه، مامانا بچه های قشنگشونو بغل میکنند و با صدای آروم و ریتمیک، لالایی میخونند. مطالعه‌ای که در مورد لالایی های بوشهری شده نشون میده که لالایی‌های بوشهر رنگ و بوی زندگی ساحلی، دریا و شرایط جغرافیایی همون منطقه رو داره.</p> <p>لینک لالایی بوشهری:</p> <p>&nbsp;<a href="https://www.aparat.com/v/t4477m9">https://www.aparat.com/v/t4477m9</a></p> </p> <p>&nbsp; تو کرمان،&nbsp; زنای قبیله ا‌فشار بچه به بغل و با صداهای گرم و لهجه منحصر به فردشون براشون لالایی میخونند. مطالعه‌ای با عنوان بررسی تحلیلی و شناختِ لالایی‌های زنان عشایر ایل افشار کرمان نشون میده که این لالایی‌ها ریشه در فرهنگ، طبیعت و زندگی قبیله‌ای این ایل داره و هر آوازشون، قصه‌ای از محیط اطراف و تجربه‌های مادرانشونو بازتاب میکنه.</p> <p>لینک لالایی کرمانی:</p> <p><a href="https://www.instagram.com/reel/CTe8iA9Hc9Z/">https://www.instagram.com/reel/CTe8iA9Hc9Z/</a></p> </p> <p>برسیم به خوشگل ایران، گیلان. لالایی تو گیلان فقط صدای خواب نیست، بخشی از زندگی هر روزشونه، مادرها با صداهای نرم و کشیده، از روزی میگند که گذشت، از مردایی که رفتند دریا ماهی بگیرن یا زن هایی که تو شالیزار کار میکند، از امیدی که همیشه زندست. آهنگ های لالایی‌ شون ساده ولی پر از احساسه و کلمه‌ها مثل قطره های بارون میچکه روی دل بچه، آروم و بیصدا.</p> <p>دکتر کاوه فرخ در پژوهش های خودش درباره‌ی موسیقی فولکلور گیلان نوشته که این سرزمین پر از صداهای زندست، آواز شبونه، ترانه‌های کار، و لالایی‌هایی که نسل به نسل چرخیدند. لالایی گیلانی چیزی بین شعر و دعاست. هر لالایی که تو گیلان خونده میشه از طبیعت الهام میگیره، از بوی خاک نم ‌زده، از صدای رودخونه، از موجی که آروم به ساحل میخوره و توی هر کلمه و نغمه‌، ردی از زندگی روزمره و مهر مادره.</p> <p>لینک لالایی گیلان:</p> <p>&nbsp;<a href="https://musicdel.ir/single-tracks/86926/#onp">https://musicdel.ir/single-tracks/86926/#onp</a>&nbsp;</p> <p>تو لرستان، وسط پیچ ‌و خم کوه‌های زاگرس و دشت‌های باز و آفتاب‌خورده، لالایی‌ها فقط ترانه‌های خواب نیستند، روایت زندگین. مادرای لُر آوازاشون&nbsp; هم بوی کوه میده و هم حس دلتنگی. جالبه بدونید که توی سال‌های اخیر، لالایی لُری به‌عنوان یکی از میراث‌های فرهنگی ناملموس ایران در فهرست ملی به ثبت رسیده و این ثبت رسمی، فقط تأیید شدن یه موسیقی محلی نیست، به نوعی گواهیِ پیوند میون نسل‌هاست، صدایی که از دل مادربزرگا بلند شده و هنوز در گوشه و کنار خرم‌آباد، بروجرد و الیگودرز شنیده میشه. لالایی‌های لُرها با زبون شاعرانه و آهنگی آزاد اجرا میشه و عموما درونشون ترکیبی از مهر و سوگه، مادرا از فقر، غربت یا دوری پدرا میگند ولی همیشه با مهربونی بچه رو آروم میکنند. لالایی تو لرستان نوعی تسکین جمعیه، جایی که اندوه و امید ترکیب میشه تا پلکای کوچولوی بچه ها رو روی هم بیاره.</p> <p>لالایی لری: لینک اول: <a href="https://www.aparat.com/v/Gf17E">https://www.aparat.com/v/Gf17E</a></p> <p>لینک دوم:&nbsp; <a href="https://www.aparat.com/v/s53l50l">https://www.aparat.com/v/s53l50l</a></p> <p>بیاید با هم یه شب شیرازی تصور کنیم، همون شبا که بوی بهارنارنج از حیاط تا پشت‌ بوم میپیچه، چراغ خونه‌ها نیمه ‌خاموشه و نسیم آرومی از دل کوچه‌های قدیمی شیراز میگذره. اون‌ وقت یه مادر، بچشو توی بغلش گرفته، روی حصیر نشسته و با صدای گرم و نرم داره واسه پاره تنش لالایی میخونه. اونم مامانای مهربون و با حوصله شیرازی.</p> <p>لالایی‌های شیراز یه قصه ان. قصه‌ی عشق، صبر و آرامشی که از دل خاک و شعر و باغ‌های این شهر درمیاد.</p> <p>محقق‌ها میگن لالایی‌ها بخش مهمی از موسیقی شفاهی مردم ایران هستند. یعنی نسل به نسل منتقل شدن، بدون هیچ نوشتنی، فقط با دل و صدای مهربونشون. توی شیراز اما این صدا رنگ دیگه‌ای داره. پژوهشگرانی مثل پروین بهمنی، که خودش اهل همین شهر بود، سال‌ها روی لالایی‌ها و ترانه‌های محلی تحقیق کرده. اون رو مادر لالایی ایران میدونن، چون معتقد بود هر لالایی یه تیکه از روح مادرای سرزمین ماست.</p> <p>لالایی‌هاشون معمولا با واژه‌های محلی و ریتم‌های نرم همراهن. توی خیلی‌هاشون از گل و خاک و باغ و ستاره حرف زده میشه، چون همین‌هاست که توی زندگی روزمره مردم این شهر نفس میکشه. آهنگشون ساده‌ست، اما پر از احساسه. وقتی مامان میخونه، صداش با صدای نسیمی که شاخه‌های بهار نارنج و این ور و اون ور میکنه قاطی میشه، و انگار خود شیراز داره بچه رو به خواب میبره.</p> <p>لالایی‌های شیرازی همیشه یه وجه شاعرانه ای دارند، همینطور که شهرش شاعرانه‌ست. مادر وقتی میخونه، انگار با حافظ و سعدی هم‌ نوا میشه شاید شعر نگه، اما شعر زندگی رو میخونه.</p> <p>توی بعضی مجموعه‌های موسیقی محلی مثل آلبوم راه شیراز همین لالایی‌ها با دقت جمع‌آوری شدن. ترانه‌هایی که نسل‌ها پیش توی روستاهای اطراف، از کامفیروز تا خرامه، از صدای مادرا شنیده میشده. صداهایی که هیچ‌وقت روی کاغذ نیومده بودن، ولی توی ذهن و دل مردم موندن.</p> <p>لالایی شیراز:&nbsp;</p> <p><a href="https://beeptunes.com/track/579352800/%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C">https://beeptunes.com/track/579352800/%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C</a></p> <p>شب که میشه و کوچه‌های خشتی یزد آروم میگیره و باد ملایم از بین بادگیرها میگذره، دیگه وقت خوابیدن بچه هاست، مامانا بچه ها رو روی پاهاشون میذارند و براشون لالایی میخونند. لالایی‌های یزدی ترکیبی‌اند از لهجه شیرین محلی و کلمات ساده اما پر از احساس، مادری که میخونه، فقط کودک رو نمیخوابونه، عشق، امنیت و هویت فرهنگی رو با هر آواز به بچه منتقل میکنه. وقتی مادرا لالایی میخونند، بچه ها بخشی از شهر، از بادگیرها، از کوچه‌های خشتی و حتی بخشی از فرهنگ زنده‌ی یزد رو با خودشون به رویا میبرند. لالایی یزدی یعنی قصه‌ای که شب‌ها با نرمی مادرانه و رنگ و بوی خاک و کوچه‌های تاریخی بافته میشند، قصه‌ای که هم آرامش ‌بخش و&nbsp; هم محافظت ‌کننده‌ی فرهنگ این شهر کویریه.</p> <p>لالایی یزدی:</p> <p>&nbsp; <a href="https://castbox.fm/episode/%DB%B4%DB%B4-_-%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-_-%DB%8C%D8%B2%D8%AF-id5517657-id669386857?country=us">https://castbox.fm/episode/%DB%B4%DB%B4-_-%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-_-%DB%8C%D8%B2%D8%AF-id5517657-id669386857?country=us</a></p> </p> <p>همین که آفتاب میره پشت کوها و&nbsp; نورش رو از روی چادرهای ایل قشقایی برمیداره، یعنی دقیقا همون وقتی که سکوت شب همه جا رو میگیره و اَسبا دیگه رمق روز رو ندارن، وسط این همه ساکتی فقط یه صدا میمونه، صدای مادری که داره با آهنگ نرم و خسته، بچشو میخوابونه.</p> <p>لالایی‌های قشقایی چیزی بیشتر از یه نغمه‌ی آروم‌کننده‌ان. اونا تیکه هایی از تاریخ ایل‌اند، شعرهایی که با دل و زندگی ساخته شدن، نه با کاغذ و قلم. مادر قشقایی وقتی میزنه زیر آواز لالایی، هم بچشو میخوابونه و هم از خودش، از دشت، از باد، از کوچ و دلتنگی حرف میزنه.</p> <p>لالایی هایی قشقایی &nbsp;مثل پژواک کوهستان میمونه. همون لحنِ محکم&nbsp; و درعین‌حال لطیف زن‌های عشایری رو داره و تو لالایی ها به بچشون میگن غصه‌هاشون رو توی باد رها کنند. یه شعر ساده میخووند، اما پر از زندگی. غم و عشق و امید، قاطیِ صدای مادرانه‌ای که انگار خودش بخشی از طبیعته.</p> <p>پژوهشگرانی مثل دامون شش ‌بلوکی معتقده که لالایی توی ایل قشقایی یه آیین کوچیکه، یه روایت زنده از روزمرگی‌های ایل. لالایی‌ها از کار و زندگی، از کوچ، از خستگی و از عشق حرف میزنند. توی بعضی روایت‌ها، همین لالایی‌ها بعدها تبدیل شدن به مقام موسیقایی؛ یعنی آهنگ‌هایی که دیگه فقط برای نوزاد و بچه ها نیست، برای گوش دادن و حفظ کردن فرهنگ ایل خونده میشن. لالایی‌ها توی ایل قشقایی، هم آموزش‌اند، هم خاطره، هم راز، توی دلشون همون غمیه که فقط عشایر میفهمن غمِ کوچ، غمِ دل‌کندن از چراگاه، از دوست، از زمین. اما زیر اون غم، یه عشقِ بی‌پایان خوابیده؛ عشقی که مادرها باهاش زندگی رو ادامه میدن، مثل آتیشی که توی دل چادر همیشه روشنه.</p> <p>لالایی قشقایی:&nbsp;</p> <p>&nbsp;<a href="https://www.aparat.com/v/d180kp0">https://www.aparat.com/v/d180kp0</a></p> </p> <p>اگه بخوایم ادامه بدیم، تمومی نداره لالایی های ایرانی در هر شهر و قومی و ما چندتایشون رو باهاتون شریک شدیم تا بدونید، مادرا نمیذارن این آهنگ دل نشین هیچ وقت از ذهن و روح بچه های این سرزمین دور بمونه.</p> <p>میدونید که لالایی تنها آوازی هست که خانوما در ایران اجازه دارن با صدای بلند تو تلویزیون و سینما و تئاتر بخونند، دلیل واضحی هم نداره و هیچوقت نگفتند، اما امکان داره چون بیشتر حس مادرانه و معصومانه رو برای دو طرف به وجود میاره تا عاشقانه، منت گذاشتند و اجازه دادن این صدای زیبا پخش بشه هرچند همینم شل کن سفت کن های خودشو داره.</p> <p>اگه بخوایم سراغ نمونه‌ها بریم مثلا سریال معروف و تاریخی مختارنامه، فیلم زیبای خداحافظ رفیق یا فیلم من مادر هستم رو اگه ببینید. میتوجه میشید &nbsp;که این لالایی ها مشخصا برای انتقال احساس، روایت عاطفی و حتی رازهای داستان ساخته شده.</p> <p>تو سریال مختارنامه قطعه‌ای با عنوان لالایی علی‌اصغر &nbsp;در تیتراژ پایانی هست که با صدای صدیقه بحرانی ضبط شده و بخش مهمی از فضای حماسی و در عین حال مظلومانه‌ داستان رو منتقل میکنه. هر چند در تکراری های آتی این سریال، نفهمیدم چرا حذف شد از تیتراژ. وقتی داستان به لحظاتی از درد و فداکاری میرسه، این لالایی مثل صدای مادرانه‌ای که برای بچه هایی خونده میشه که از راهِ دشوار عبور کردند.</p> <p>فیلم سینمایی زیبا و بی ادعا خداحافظ رفیق، که در مورد شهدای هشت سال جنگ ایران و عراق هست هم قطعه‌ای با نام لالایی یا لای لای داره که به عنوان تیتراژ آخر و موسیقی متن وسط فیلم پخش میشه اینجا لالایی میاد اونم تو لحظاتی که آدما میفهمن که قراره مرگ از هم جداشون کنه و در اپیزود آخر فیلم این آهنگ لالایی به زیبایی رو صحنه به صحنه فیلم میشینه.</p> <p>و توی فیلم من مادر هستم فریدون جیرانی، ما تو سکانس های پایانی سریال با صدای دوست داشتنی و آرام بخش هنگامه قاضیانی موجه هستیم که برای دخترش که قراره تا چند ساعت دیگه طناب دار دور گردنش بیفته، لالایی میخونه و عجب سکانس تاثیر گذاری هم هست.</p> <p>پروین بهمنی</p> <p>حالا که تو حال و هوای لالایی هستیم، چه خوب میشه که از بانو پروین بهمنی هم یاد کنیم، پروین بهمنی، مادر لالایی‌های ایران، متولد ۸ بهمن ۱۳۲۷ در شیراز و بزرگ‌شده ایل قشقایی بود. از همون بچگی تو دل خونواده‌ای پر از موسیقی، با نغمه‌ها و آوازهای محلی بزرگ شد و این عشق به موسیقی رو تا آخر عمرش تو قلب مهریون و ذهنش حمل میکرد. پدرش، غلام‌رضا بهمنی، از بزرگای موسیقی قشقایی بود و خونه‌شونم همیشه پر از ملودی و صدای ساز و آواز بود.</p> <p>بهمنی بعد از تحصیل در دانش‌سرای تربیت معلم، سال‌ها معلم بود و با عشق به بچه ها آموزش میداد، اما عشق واقعیش موسیقی نواحی و لالایی‌ها بود. اون هم لالایی‌ها رو جمع‌آوری و ضبط میکرد، هم با اجرای زنده و پژوهش‌هاش، اونها رو از دامن ایل به قاب هنر ایران اورد.</p> <p>بهمنی نشان درجه یک هنری از وزارت فرهنگ و ارشاد دریافت کرد و ترانه‌هاش توی فیلما و مجموعه‌های مختلف تلویزیونی به گوش میلیون‌ها نفر رسید. روحش شاد و مثل لالایی هاش پر از آرامش باشه</p> <p>لینک مستند:</p> <p>&nbsp; <a href="https://www.aparat.com/v/E406m">https://www.aparat.com/v/E406m</a></p> <p>صدای لالایی پروین بهمنی:</p> <p><a href="https://mosighi-sara.ir/%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C/">https://mosighi-sara.ir/%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C/</a></p> </p> <p>لالایی، این ملودیِ آرام ‌بخش و روح نواز، همیشه تو موسیقی جادوی خودشو داشته و داره. از نسل‌های قدیم تا امروز، خواننده‌ها با صدای خودشون تونستند قلب های شنونده رو به آرامش دعوت کنند. داریوش با لحن غمناک همیشگیش لالایی رو تبدیل به تجربه‌ای عمیق از دلتنگی و محبت کرده، از این طرف علی زندوکیلی با صدای پرقدرت و حس لطیف ولی مدرنش، نشون داده که حتی لالایی امروز هم میتونند تازه و تاثیرگذار باشه. وقتی دوباره به قدیم برمیگردیم و ویگن سلطان جاز و با اون صدای نرم و بی‌نظیرش میشنویم که چه دلنواز برای دخترش لالایی میخونه، یا گوگوش با صدای زیبای ابریشیمیش بزرگا هم با لالایی خوندش خوابشون میگیره، مرجانه فرساد با حس دلنشین و کودکانش و لالایی محمد نوری با اون شکوه کلاسیک و استادانه‌اش میشنویم، میفهمیم که لالایی همیشه یک هنر بزرگ بوده، هنری که نسل به نسل منتقل شده و جادویی بین نوازش و خواب، بین صدا و سکوت و بین خاطره و آرامشه.</p> <p>لالایی برای همه ما بیشتر از یک آهنگ است؛ یک پل است بین خاطرات کودکی و حال، بین دل آرام و ذهن شلوغ، بین عشق و آرامش. هر بار که می‌شنویمش، انگار جهان برای لحظه‌ای کوتاه ایستاده و فقط ما و آن صدا هستیم. لالایی، این ملودی کوچک اما جاودان، همیشه در دل ما زندگی می‌کند.</p> <h4><b>موخره:</b></h4> <p>لالایی فقط صدای خواب نیست، صدایِ دلِ آدمه وقتی آروم میگیره. همون آواز ساده‌ای که از دل خاک، از چادر قشقایی، از بادگیرهای یزد، از کوچه‌های شیراز تا صدای مادرهای خسته‌ی امروزی بلند میشه و آروم رو گوشای خسته و خواب آلود میشینه. لالایی یعنی عشقِ بی‌تکلف، یعنی صداهایی که توی گوش بچه‌ها میمونه و یه روز، وقتی خودشون پدر یا مادر شدن، ناخودآگاه همونو برای بچه‌شون تکرار می‌کنند.</p> <p>لالایی‌ها شاید کوتاه باشند، ولی توشون تمام تاریخ یه سرزمین نفس میکشه، از مهر و درد مادرها تا آرزوها و دلتنگی‌هاشون. هر لالایی، یه تیکه از فرهنگ ماست، از صدامون، از مهربونی‌هامون.</p> <p>اگه بعد از شنیدن این پادکست یه صدای تو ذهنتون زمزه شد، همون صدای قدیمی و آشنای لالاییه. صدایی که انگار هنوز یه گوشه از ذهنتون بدون اینکه خبر داشته باشید داره خونده میشه، اونم فقط برای اینکه یادتون بندازه هنوز می‌تونید آروم بشید.</p> <p>لالایی‌ها هیچ‌وقت تموم نمیشن، فقط صداشون عوض میشه، یه وقت از گلوی مادرا، یه وقت از ذهن و روح خسته‌ی ما، اما مهم اینه که هنوز هستن، هنوز کارشونو می‌کنند، آروم کردنِ روحِ آدما.</p></p>

45 total episodes available

Deep-dive analytics for پادکست چکاوا

Frequently asked questions

Have a different question and can't find the answer you're looking for? Reach out to our support team by sending us an email and we'll get back to you as soon as we can.

What is پادکست چکاوا?

چکاوا پادکستی درباره گویندگی و دوبله می باشد. در این پادکست درباره دوبلورهای پیشکسوت و حرفه ای و گویندگان جوان صحبت می شود. از تاریخ دوبله و گویندگی سینما و تلویزیون و رادیو تا استودیوهای دوبله و نریشن و همچنین به معرفی کتاب و مقالات مختلف درباره دوبله پرداخته می شود.

How often does this podcast release new episodes?

This podcast updates weekly.

Where can I listen to this podcast?

This podcast is available on 10 platforms including Apple Podcasts, Spotify, and more. You can also use the RSS feed directly.

Does this podcast accept guests?

Yes, this podcast regularly features guests.

Legal Disclaimer

Pod Engine is not affiliated with, endorsed by, or officially connected with any of the podcasts displayed on this platform. We operate independently as a podcast discovery and analytics service.

All podcast artwork, thumbnails, and content displayed on this page are the property of their respective owners and are protected by applicable copyright laws. This includes, but is not limited to, podcast cover art, episode artwork, show descriptions, episode titles, transcripts, audio snippets, and any other content originating from the podcast creators or their licensors.

We display this content under fair use principles and/or implied license for the purpose of podcast discovery, information, and commentary. We make no claim of ownership over any podcast content, artwork, or related materials shown on this platform. All trademarks, service marks, and trade names are the property of their respective owners.

While we strive to ensure all content usage is properly authorized, if you are a rights holder and believe your content is being used inappropriately or without proper authorization, please contact us immediately at hey@podengine.ai for prompt review and appropriate action, which may include content removal or proper attribution.

By accessing and using this platform, you acknowledge and agree to respect all applicable copyright laws and intellectual property rights of content owners. Any unauthorized reproduction, distribution, or commercial use of the content displayed on this platform is strictly prohibited.