.این پادکست، خاطره نویسی یک دختر معمولیه که از زندگی معمولی ترش، نوشته این اتفاق ها می تونه واقعی و یا رویا باشه و اون لحظه ی بیدار شدن از خوابه که مرز بین رویا و واقعیت کمه..

زندگی نامه یک انسان معمولی
Claim This Podcastby Mediseh Bathaei
Podcast Overview
.این پادکست، خاطره نویسی یک دختر معمولیه که از زندگی معمولی ترش، نوشته این اتفاق ها می تونه واقعی و یا رویا باشه و اون لحظه ی بیدار شدن از خوابه که مرز بین رویا و واقعیت کمه..
Language
🇫🇦
Publishing Since
11/10/2020
1 verified contact email on file for زندگی نامه یک انسان معمولی
Pitch yourself as a guest, propose sponsorships, or reach out directly to the host.
Recent Episodes

February 12, 2024
زندگی نامه یک انسان معمولی- اپیزود ۱۰
<p>به چشمان آبی اش خیره شدم. نمیتونم چشم از چشمانش بردارم. مگسی که در اتاق میچرخید هم حتی حواسم را از چشم هایش نمیگرفت. مگس نزدیک و نزدیک تر میشد به چشم های او . اما فیبی حتی مگس را هم نمیپراند و از خود دور نمی کرد. گفت فکرهای بد و منفی مثل این مگس ها هستند. میایند و توجه تو را از تو میگیرند. و این طبیعت آنها است. تو با آنها درگیر می شوی و می خواهی دورشان کنی، درست همان زمان که درگیر شده ای متوجه میشوی که حالا مدتهاست داری مگس میپرانی و بیشتر وقت ها هم یادت نمی آید قبل از آن چه کار میکردی. به همین راحتی. بعد از من پرسید خوبی؟ گفتم آره یه کم چشم هام خشک شدند. گفت هیچ اشکالی نداره اگه گریه کنی. اسرار کردم به خاطر خشکی هواست و خوبم. لبخند زد و گفت ساعت ده تو معبد اولین مدیتیشن رو شروع میکنیم. و این اولین و بهترین نیم ساعتی بود که من به دیوار سفید روبروم خیره شده بودم.کم کم این دیوار سفید شد در ورودی به سرزمین عجایب. و تازه از اونجا وارد یک جاده ی جدید شدم. جاده ی سفید و صاف.</p> <p>موندم بین من بودن و نبودن. بین فروتن بودن و غرورم. بین نشون دادن و ندادن. از اون جایی که اومدم یاد گرفتم هرجا میرم این من رو بزارم پشت در و بعد وارد بشم. فرقی هم نمیکنه کجا. این جایی که هستم ولی میگه من ات رو از اون چیزی که هست هم بزرگتر نشون بده. والا کارهات جلو نمیره. البته این جا و اونجا نداره انگار دیگه. این و یک روز دیگه به رونت فیبی گفتم. </p> <p>چشمای آبیش برق زد و گفت باید بگردی تو خودت وسط اش رو پیدا کنی. گفت تو که نمیخوای بیای بشینی گوشه ی معبد زندگی کنی، بگرد ببین کجا زیاد من داری و کجا کم بعد قاطیش کن تا تعادل پیدا کنی. آخر هم گفت تو داری میای اینجا که بتونی اون بیرون بهتر زندگی کنی. بعد هم پیشبندش رو در آورد و گفت ظرف ها با تو امروز و از در بیرون رفت و پشت سرش مولانا و سهروردی و شمس و دیدم که یکی یکی از آشپزخونه بیرون رفتند. اون روز حتی ظرف شدن رو هم یه جور دیگه نگاه میکردم. خود زندگی بود. صدای لیز خوردن دستم رو ظرف های شسته شده مثل صدای بلبل بود. تو کله ام یه شمع روشن شده بود، خیلی ساده خیلی روشن. بدن ام تاب این ذوق بی انتها رو نداشت. لگن آب های کثیف از ظرف های شسته را برداشتم و به حیاط رفتم و آب را ریختم پای گل ها و کاکتوس ها. بهار بعدی کاکتوس ها پر گل بود و تابستون پر از میوه. </p> <p><br></p>

February 5, 2024
زندگی نامه یک انسان معمولی- اپیزود ۹
<p>اگر باز سوار ماشینی شوم، اینبار مرا میبرد درست وسط حیاط خانه ی پدری پر خاطره که هنوز خواب هایم را وسط حوض آبی اش میبینم. همانجا که قالی ای هم اندازه ی کودکی هایم پهن میکردم و رویاهام رو مینوشتم. آن زمان هر داستانی که می خواندم و آخرش را دوست نداشتم ، دوباره با پایان باب میلم از سر مینوشتم. اولین داستان های کودکی ام را اینگونه نوشتم. آدم های دوست داشتنی داستان هایی که می خواندم را دوباره زنده میکردم و برایشان یک جاده ی جدید میکشیدم. میگذاشتم شان توی راه این جاده ی بی انتها. به خیالم کار درستی میکردم. چه دلیلی داشت مرگ؟ وقتی من انقدر جوان بودم. مرگ و رفتن کسانی که دوستشان داشتم را اینگونه برای همیشه به تعویق می انداختم. هنوز هم این آدم ها توی دست نوشته های من در انباری خانه یمان با خوبی و خوشی زندگی میکنند. از اسکارلت گرفته تا جویی زنان کوچک و آرزوهای بزرگ. </p> <p>توی جاده ی کودکی اولین کتابی که خواندم ، دختر کبریت فروش یود. داستان دختر معمولی که کتابش را درست به خاطر دارم. وقتی من و خواهر و برادرم اجازه پیدا کرده بودیم در یک روز زمستانی برای خود یک اسباب بازی انتخاب کنیم. برادرم یک ماشین، خواهرم یک توپ والیبال و من یک کتاب برداشتم. اول دبستان بودم. سواد نداشتم. خواهرم به انتخابم خندید. مادرم کتاب را برایم نگه داشت تا الفبا را یاد بگیرم. بعد با حوصله تمام کتاب را برایم اعراب گذاری کرد. و من خواندم. پر از غلط. من تمام کبریت های دختر کبریت فروش را آتش زدم تا خانه روشن شود و من بتوانم از روی کتاب بخوانم. بعد ها یک شب دم سحرتوی سرمای زمستون در ماشین ام ماندم. روزهای اول مهاجرت. کبریت نه ولی بخاری ماشین را روشن گذاشتم تا گرم شم. همزمان با صدای شغال ها دختر کبریت فروش را از گوگل سرچ کردم و با صدای بلند خواندم تا خوابم برد و سحر شد.</p> <p><br></p>

January 29, 2024
زندگی نامه یک انسان معمولی- اپیزود ۸
<p>اولین بار که پا در آن جاده ی سبز پرپیچ و خم گذاشتم ، پیرزنی کنارم رانندگی میکرد، که زبانش را به من هدیه داده بود و من در قبالش برای او خطاطی میکردم. من برایش شمس را از شرق آورده بودم و او برایم وسیله ی ارتباط با این شهر جدید بود. خانه اش پر از بنسای های خاور دور بود. و حضور من در خانه اش این مشرق را کامل میکرد. در خانه اش چندین گربه زندگی میکرند. یکی از آنها اسمش گربه ی شیطانی بود. گربه ای با پنچ انگشت و به سیاهی شب. گربه های دیگر عاشق نوازش شدن بودن به جز گربه ی شیطانی. همیشه با غرور راهش را از میان بقیه جدا میکرد و زیر مجسمه ی بودا میخوابید. مثل یک مانک وقت ذن. یک بار در جاده ی سه رودخانه ، پیرزن همسایه کنارم نشسته بود. اینبار من رانندگی میکردم. دوست پیرم، پیرتر از همیشه بود. گفت: آخرین بار که با تو به جنگل رفتیم، صورتم چنان نورانی شده بود که باورم نمیشد. هربار که با تو به جنگل رفتم حال من خوب تر از همیشه بوده. خندیدم. دستم را گرفت. به گمونم زیادی از مولانا و شمس برایش تعریف کرده بودم. مدت ها گذشت و آخرین بار قبل از اینکه برای همیشه نبینمش، اولین کتاب چاپ شده ام را برایش بردم. کتابی که زبانش را او به من یاد داده بود. و این اولین کتاب چاپ شده از من شد و آخرین کتابی شد که او خواند . بعد هم برای همیشه رفت. </p> <p>اینجوری شد که من اولین کتابم را نه به زبان مادری و نه در شهر مادری چاپ کردم. برای جشن انتشار کتابم، از کبوتر سفیدی حرف زدم که در کودکی ام گم شده بود. همان کبوتری که برایش هر روز دانه میریختم تا تبدیل به پدربزرگم شود. پدربزرگی که هرگز ندیده بودمش.افسوس که نه در کودکی کبوتر تبدیل به کسی شد و نه در بزرگی این کبوتر سفید افسانه ای توانست صلحی ایجاد کند. این روزها که مینویسم، این کبوتر سفید و هزاران کبوتر دیگر زخمی، ناامید ، بی پر و بال در شهر کودکی ام خودشان را روزانه به قفس می کوبند و تدریجی از بین می روند. آنها در خیابان های شهرم، گروهی و تکی تلف میشوند.</p> <p>آن روز صبح که پرده ی بالکن را کنار زدم و دست و صورت نشسته به پشت بام رفتم تا دانه ی روز را بپاشم، کبوتر سینه سرخ را دیدم. برش داشتم و پیش مادر بزرگ بردمش، گفتم آقاجون و با سنگ زدن. کمکش کردیم، اما کبوتر یک بار دیگه مُرد. درست مثل گنجشک کوچک این روزهای من. </p> <p><br></p>
10 total episodes available
Similar Podcasts
Discover related shows you might enjoy
Deep-dive analytics for زندگی نامه یک انسان معمولی
Frequently asked questions
Have a different question and can't find the answer you're looking for? Reach out to our support team by sending us an email and we'll get back to you as soon as we can.
- What is زندگی نامه یک انسان معمولی?
- How often does this podcast release new episodes?
This podcast updates daily.
- Where can I listen to this podcast?
This podcast is available on 4 platforms including Apple Podcasts, Spotify, and more. You can also use the RSS feed directly.
- Does this podcast accept guests?
No, this podcast does not typically feature guests.
Legal Disclaimer
Pod Engine is not affiliated with, endorsed by, or officially connected with any of the podcasts displayed on this platform. We operate independently as a podcast discovery and analytics service.
All podcast artwork, thumbnails, and content displayed on this page are the property of their respective owners and are protected by applicable copyright laws. This includes, but is not limited to, podcast cover art, episode artwork, show descriptions, episode titles, transcripts, audio snippets, and any other content originating from the podcast creators or their licensors.
We display this content under fair use principles and/or implied license for the purpose of podcast discovery, information, and commentary. We make no claim of ownership over any podcast content, artwork, or related materials shown on this platform. All trademarks, service marks, and trade names are the property of their respective owners.
While we strive to ensure all content usage is properly authorized, if you are a rights holder and believe your content is being used inappropriately or without proper authorization, please contact us immediately at hey@podengine.ai for prompt review and appropriate action, which may include content removal or proper attribution.
By accessing and using this platform, you acknowledge and agree to respect all applicable copyright laws and intellectual property rights of content owners. Any unauthorized reproduction, distribution, or commercial use of the content displayed on this platform is strictly prohibited.



